تبليغاتX
آواى ارس - بهاریه
دلم تنگ است .... دلم میسوزد از باغی که میسوزد

۱- عمر این سال هم یواش یواش داره رو به زوال میره و سال جدید پاورچین پاورچین از راه می رسه؟ حالا چرا پاورچین پاورچین؟!! نه بابا خیالت نباشه راحت از در بیا تو! با تو ام ۸۷ از پنجره ی باز و بسته نه! از در پشتی؟ نه... از در اصلی بیا هواتو دارم . زودنر بیا که میخوام ۲ تایی زیرآب سال ۸۶ رو بزنیم! خیالت نباشه راحت از در اصلی بیا

اما سالی که گذشت... در یک کلام سال خوبی نبود برای من. به قول شاملو اینچنین بود:

سال بد

سال باد

سال اشك

سال شك

سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم

سالي كه غرور گدايي كرد

سال پست

سال درد

سال عزا

سال اشك پوري

سال خون مرتضي ...

 

گاهی به خودم می گویم کاشکی می شد امسال را از خاطرات حذف می کردم از ریشه! اما باز چیزی درونم فریاد می کشد: خود سانسوری، تحریف وقایع، تاریخ سازی و ... ممنوع! گویا باید خاطرات و تجربیات این سال را تا آخر عمر یدک بکشم.

اگر بخواهم سالی که گذشت را نام بگذارم می گویم : سال نفت! بود امسال برای من و این کشور. حکایت غریبی دارد این نفت که امسال از نزدیک چاهش را دیدم و روی سکوهایش در جنوب گرم و غم انگیز ساکن شدم و ساعت ها خیره ماندم به مشعل همیشه روشنش .

سال یافتن و از دست دادن دوستانم بود. سال بدقولی های من بود و سال بدقلقی هایم و ...

اصلا دیگر چه فرقی دارد چه سالی بود. بگذار قربانی شود این سال من زیر پای بهار در بدو ورودش. گمانم اینگونه بهتر باشد.

 

گاهی فکر میکنم در این مرز تحویل که زیر لب قرار است ورد و دعا بخوانیم چه اتفاقی در دم قرار است رخ دهد که از این رو به آن رویمان بگرداند. نمی دانم!!

بهار بهانه است. بهانه ای که بگوییم یک بار دیگر باید آغاز کرد. به قول مهدی اخوان ثالث می رویم:

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
" کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند "
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه ....
دیگر بار
هلا ، یک ... دو ... سه ....
دیگر بار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ... یک ... دو ... سه ...
زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
گویی اتفاق مهمی رخ داده. حس پیروزی در ماست در لحظه تحویل سال نو و دفن کهنه سال. اما همیشه واهمه دارم از اینکه:


یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب،
لبش را با زبان تر کرد
ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و سکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری
ما خروشیدیم:بخوان!
او همچنان خاموش
برای ما بخوان !
خیره به ما ساکت نگاه می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود همان
کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند

می ترسم از این تکرار. تکرار این بهار بی مصرف، تکرار بی حاصل این ورد و کهنه شدن این تحول خودساخته ... می ترسم از این که با تولد هر بهار به من می گویند تولدت مبارک و من چه راحت یک سال بزرگتر و پیرتر می شوم.

 تمام این ها دوباره گویا باید تکرار کنم :  بهار بهانه ای  است برای رسیدن...

 

ز كوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مددخواهي چراغ دل‌ برافروزي

 

نوروزتان پیروز

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت   توسط اکبر رسولی  |