معلم روی خط اول سرمشق گرفت / نوشت:
احمق ها به بهشت نمی روند
نوشتیم
نوشتیم
نوشتیم...
تا ابد
از روی دست هم تکرار کردیم
گناه آدم را:
نرفتیم
پی نوشت یک : راجع به پست قبلی یکی از دوستان کامنتی گذاشتن که حکایت از شکسته نفسی من دارد. خودتون بخونیدش متوجه ماجرا میشید:
سلام ...تا اون جا که من می دونم اون همکار شما اعلام کرده که معادل فوق لیسانس به شما بدهند نه لیسانس ...پس شکسته نفسی نکنید چون از دستتون می ره ....تازه بلانسبت بلانسبت از قدیم گفتن شهر که شلوغ شد گاو هم هفت تیر کش می شه .... شهر ما هم به ا ندازه کافی شلوغ هست ....چه اشکالی داره اصلا دکترای گردشگری بگیر.... وقتی معاون محترم گردشگری کشورمون با لیسانس حقوق و بدون فوق لیسانس می پره دو هفته ای دکترای آی تی از دانشگاه انگلیس می گیره یعنی پا تو کفش شماها می کنه چرا نباید یه انسان شریف که لیسانسش کلی هزینه برای خانواده داشته و تربیتش به عنوان مهندس هم کلی خرج رو دست جامعه گذاشته و چهار سال هم هست داره تخصصی کار گردشگری می کنه چه اشکالی داره مدرک فوق لیسانس بگیره اونم معادل..... خداییش شکسته نفسی کرده بودی
پی نوشت 2: از سر بیکاری نشستم کامنتایی که تو این 5 ماهه تو وبلاگم گذاشته شده رو شمردم 492 تا بود . بعد منتظر موندم که ببینم کامنت پانصدم رو کی میده : داداشیم )علی( این کامنت رو برام گذاشت ... ممنون از تمام کسانی که کامنت میذارن
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک ... آن هم از دست عزیزی که
تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی.
من گمانم . زندگی باید همین باشد!
راز دیرین همه سو پرده دران
راز هموارهی ما پرده دلان
گر نبودیم ، نمی ماند نهان
حسین بن منصور حلاج - ترجمه : بیژن الهی
کلنگ از آسمان افتاد
قرار نبود چیزی بشکند؛
نشکست
دلم از دست تو …
قرار نبود !
ش
ک
س
ت ...
اول بازی قرار نبود اینطور بشود
اتفاقی بود توپ مان که شوت شد
وسط صفحه ی شطرنج آقای همسایه
این قسمت را اصلا ننوشته بودند
قضا و بلا بود چاقوی آقای همسایه
که دل بازی را شکافت
باور کن این جا را فکر هم نمی کردیم
فاجعه بود یابوی سیاه ...
شاه را در قلعه کیش کرد!
پی نوشت یک:
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه ۱۰۱ ساله می شود
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
این دوستان را به ادامه ي حمايت از اين همبستگی دعوت مي كنم:
پس کوچه ، بدون عنوان ، هویت ، با گیسوان آخته ، دزدکی ، ستاره ، هوم ، عادت می کنیم ، فریادی و دیگر هیچ ، تنها پر هیاهو ، خزان زده برگ و دیگر دوستانی که این وبلاگ را می خوانند.
آهسته...
آهسته...
آهسته که می آیی؛
به رویاهای مهتاب
در این شب تار
مرو …
دیو؛
سکوت
آنگاه نمی شکند!
به نجوای لای ...لای
- آهسته-
به گوش سَحر
سِحر میخوانی
یک امین روز
ماه اول
از اولین سال
به دنیا آمد
در دفاتر ثبت احوال پایتخت
به شماره یک صد
ثبت شد
احوالش دقیقا سر جایش بود و
اولش شاعر نبود ....
این ها که خواندید ابتدای اعترافات من هستند که آنها را فریاد کشیدم . متن کامل را در اینجا هم می توانید بخوانید ....
به عادت رسمی تقویم
جمعه به جمعه
تعطیل
به علاوه ی رنگ های قرمز
اینجا که می رسم هجده سالگی ام ورق می خورد:
به صدای وحشی هر گلوله
پای دیوار لرزان کوچه
با شمارش غیر رسمی روزها
خانه های خالی جدول مندلیف را
- به رنگ سرخ –
کشف می کنم
بودن یا نبودن؟!
مسئله اینست:
نبودیم
رسیدیم
از شومی حادثه اما
- هنوز -
کلاغان
بر سر بریده شاخ درخت باغ
- پیرانه سر -
بانگ بیدارباش خروس می زنند
در میان غریو کودکانه خنده های من و تو
سنگ را پرتاب کردم
لی لی کنان
از خانه ی تو گذشتم
در خانه خودم ایستادم
سنگ را برداشتم
به تو خیره شدم
هر دو لبخند زدیم
*****
قد کشیدیم
درسکوت بازی
دوباره سنگی انداختم
از خانه های تو پریدم
به خانه ی خودم اما نرسیدم
تو به زمین خیره شدی
و من به تو
***
بزرگتر شدیم
چشمانم بسته بود
من دیگر سنگ نینداختم
بازی اما هنوز ادامه داشت
تمام خانه ها برای تو بود
و من.... هیچ.... !
تاس را که مي ريزي
روی میز
سرنوشت را
برای من
به حاشیه مي بري
حالا اين جا
تابوت این همه خاطرات را
در ردیف انتها
سپرده ام
به این سیل
باراني كه راه افتاده از من
از بد بیاری من است
شاید
که سرنوشت و این جفت تك
همیشه
در دستان تو و بازی مي چرخيد
و من
شاهانه در این قمار می بازم
دستت را می گیرم
با دلهره
از این جاده خطرناک
- با هم -
می گذریم
دستت را به من می دهی
هراسناک
از صدای بوق کامیونی که می گذرد
- با هم -
می گریزیم
***
دوباره به این جاده رسیدم
دستانشان را رها کرده بودند
چه ساده از روی پل
- کودکان -
می گذشتند ...
اصلا حس خوبی نیست ، اینکه کلی سایت طراحی کرده باشی )بزرگ و کوچیک( بعد خودت هیچ سهمی توی این به اصطلاح دهکده جهانی نداشته باشی. خیلی وقته میخوام سایتم رو راه بندازم اما فعلا دست نمیده اینکار و بالاخره امروز تصمیم گرفتم از اینجا شروع کنم تا ....
به قول شاملو: بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
البته باقی شعر هیچ دخلی به من نداره. و آخر کلام اینکه:
همیشه باید آغازی باشد
حتا اگر
- پیش از اینها -
برای عابرانی که در کنار ریل می گذشتند
دست تکان داده باشی
و حتا اگر
به تماشای بازی شان
-از پنجره -
با هر پرتاب سنگ
دل شیسشه ای مان
- از نو -
شکسته باشد