تبليغاتX
آواى ارس
دلم تنگ است .... دلم میسوزد از باغی که میسوزد
عرض کنم به خدمتتون که چند وقت پیش رفته بودم جایی برای مصاحبه - همان ساختمان ۲۰۳ که خیلی پیاده روی کردم . شخصی که رزومه من دستش بود پرسید کدام یک از سایت هایی که طراحی کردی رو بیشتر دوست داری؟ و من هم یکی از اونها رو گفتم. بعد که اومدم بیرون فکر کردم که : من چرا اینجوری گفتم. کارهای آدم مثل بچه هاش میمونه و نباید بین اونها فرق گذاشت!

اینا رو گفتم که بگم بچه هام این روزا بدجوری دارند عذابم میدن. کدومشون؟ همشون. غصه ی این بچه ها داره پیرم میکنه

مثلا این بچه رو میبینید خیلی نونوره ، هر لباسی تنش میکنیم قر میزنه که نه من اینو دوست ندارم .

یا این یکی چند روزه رفته حالت کما . این یکی ورشکست شد . این یکی داره دنبال کار میگرده و قراره لباس جدید تنش کنم و بفرستمش سر کار. این بچه ام طفلکی اهل قلم و روزنامه نگار بود  واگذارش کردن به بحش خصوصی . نمیدونم آیندش چی میشه

این یکی  مذهبی یک کم . این یکی کارمند بانک داره اونجا فسیل میشه

دوتا شونم قربونشون برم اهل گردش و اینا هستند. این کل ایران رو گشته و فداش بشم من لیسانس هم گرفته و الان دانشجوی فوق لیسانس. این یکی هم تو قزوین اما ایلس و تافلش رو گرفته. این یکی هرجا میره رییس میشه و این هم تازه تازه رییس شده .

اما این یکی تیم ملی و  منم دارم الان براش لباس خوشگل میدوزم. این روزنامه  هم کلی ازش تعریف کرده . اینم وزنه برداره چند وقت پیشم دوپینگ کرد و کلی من رو دق داده تا حالا .

این یکی ناقص الخلقه است.  این یکی هم نم پس نمیده چون تو کاره سد سازیه .

این یکی هم یک خورده شیطونه و اهل شرط بندی و پیش بینی   و اینا هم هست فعلا هم فصل نقل و انتقالات رفته مرخصی و ...

خلاصه اینها یه خرده از اون بچه هایی بودن که گفتم و هر روز صبح که از خواب پا میشم باید حرصشون را تا شام بخورم . بقیه شون هم همچی تعریفی نیستن و...

دعای آخر: خدایا تو را شکر می گویم که کارهایم در حکم فرزندانم نیستند و گرنه من با بیش از بیست فرزند چه خاکی تو سرم میکردم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت   توسط اکبر رسولی  |