
۱- عمر این سال هم یواش یواش داره رو به زوال میره و سال جدید پاورچین پاورچین از راه می رسه؟ حالا چرا پاورچین پاورچین؟!! نه بابا خیالت نباشه راحت از در بیا تو! با تو ام ۸۷ از پنجره ی باز و بسته نه! از در پشتی؟ نه... از در اصلی بیا هواتو دارم . زودنر بیا که میخوام ۲ تایی زیرآب سال ۸۶ رو بزنیم! خیالت نباشه راحت از در اصلی بیا
اما سالی که گذشت... در یک کلام سال خوبی نبود برای من. به قول شاملو اینچنین بود:
نمیدونم اینجا که من هستم چی حساب میشه ، اما این رو می دونم که منظره ی غروبش محشره . راستش به توصیه ی یک دوست امروز این منظره رو دیدم . رویایی بود ... محشر بود ...دیدن غروب خلیج فارس نه از ساحل ... تو دل آب
۲- به نظر من مشعلی که تو یک پالایشگاه یا سکوی نفتی روشن هست، زیباترین قسمت اونجا حساب میشه. نتیجه دسترنج تمام خون و دل خوردن ها اونجا سر به آسمون گذاشته ...
۳- بر عکس دریای خزر اینقدر زلال که برق پولک ماهی ها از بالا قشنگ مشخصه ...اما تو تموم این مدت تو فکر یک قلاب ماهیگیری ام
کاشکی می شد رفت پایین قلاب رو انداخت و منتظر موند تا بزرگتریم ماهی ... بگیرمش؟ نه ... اون منو میکشه می بره ![]()

زیاد فاصله ای باهاشون نداریم ...از شمالی ترین نقطه تا جنوبی ترین نقطه ایران در حدود ۲ ساعات ... اما دست نایافتنی به نظر می رسه
بیابون، کوه ، دشت ، غار و بالاخره وسط آب : جایی که در تعلیقی. هستی و نیستی
هستی اما دستت به جایی بند نیست . جهان پیرامونت اگه پنجره ی دیگری وجود نداشته باشه محدود اما این محدودیت هیچ وقت به معنای زشتی نیست و خیلی هم میتونه جذاب و زیبا باشه. تا کی؟ راستش این رو نمی دونم . تا حالا تجربه نداشتم...
یه دوستی چند سال پیش شوخی شوخی می گفت آدم اول صبح یا باید یک منظره ی زیبا ببینه یا یک صورت زیبا . بعد ادامه داد: منظره ی زیبا که نیست، پس سعی کنید صورت زیبا رو ببینید و بعد فتوا داد که چند نگاه حلال ...
حالا اینجا هر صبح زود که چشمام رو باز میکنم تا آخر نگاهم حلاله . یک منظره ی بکر تا بی کران... تا هر جا نگاه می کنی دریاست و دریاست و دریاست ... اسمش هست: خلیج فارس
اینجا وسط آب هستم.... زیبای زیبا ... با موج های آرام که گرما رو برات آسون می کنه . و از پنجره نگاه می کنم فقط اب میبینم... روشنایی ، آبی و...
اینجا ترافیک نیست، اینجا موبایلت دم به دقیقه زنگ نمیخوره و کلافه ات نمیکنه، در عرض یک دقیقه به سر کارت می رسی، آرامش هست ، امکانات در حدی که لازمت باشه هست، یک پنجره برای ارتباط با جهان - اینترنت - و یک پنجره برای شنیدن صداهای دوست داشتنی داری - تلفن - اما ...
اما دوست دارم بدونم که این زیبایی کی خسته کننده میشه . حس می کنم به محیطی خو گرفتیم که متاسفانه زیاد نمیتونیم ازش فاصله بگیریم ... هرچند که اینجا -دریا - تا انتها زیباست
من هم که داشتم مثل یک آماتور با گیسوان آخته تو پس کوچه ای بدون عنوان دنبال هویت خودم می گشتم دزدکی نوشته ی میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت ... رو انتخاب کردم ...
دوم - احتمالا تا ۲ هفته چیزی نمی نویسم و این ننوشتن فقط بخاطر یک مشت ریال هست، هیچ دلیل دیگه ای هم نداره .
سوم- ادامه سفرنامه
یک پاکستانی بود که خوب گوش مفت رو میشناخت و خدا نمی کرد که به تورش می خوردی شروع می کرد :
من از جمهوری اسلامی ایران تشکر می کنم، من مدیون شما و جمهوری اسلامی هستم و .... از این صحبت ها که من آخرش نفهمیدم که کجای پیشونیم نوشته شده بود : این نماینده ی جمهوری اسلامی هست ![]()
من هم جاتون خالی شب آخر موقع شام حسابی تلافی کردم و از انجایی که نامبرده دکترای ادبیات داشتند چپ و راست هم فقط اشعار اقبال رو می خوندند، یک سخنرانی نیم ساعته مونولوگ در باب شعر امروز ایران و ضرورت وجود انواع شعر پست مدرن و فرم گرا و شعر بی وزن و شاعران ان و .... خلاصه نامبرده هم محو سخنرانی دلنشین ما شده بود ...
همانجا یکی از دوستان هم نظر او را راجع به احمدی نژاد پرسید و او دوباره شروع کرد که چه و چه و چه ...
من هم نامردی نکردم گفتم : نظرت راجع به پرویز مشرف چیست؟ او هم باز شروع کرد که به به و چه چه و چه می دونم ایشان برای ایران خیلی خوب است و ....
این جمله آخرش را هرچه سعی کردم سر درنیاوردم که ایشان چه جوری برای ایران خوبند ... دردسرتون ندم نامردی نکردم من هم پرسیدم که: فکر نمی کنید که ایشان یک مقداری دیکتاتور تشریف دارند؟ یک لحظه خشکشان زد و بعد شروع کردند اندر مضرات پرویز مشرف سخنرانی ....
یک هموطن دیگر هم داشتند ایشان که من مصاحیه ای رو با او هم انجام دادم. تقریبا ۷-۸ ساعت گذشته بود که دیدم ایشان به من می گویند که در مصاحبه من یک جمله را اشتباه گفتم )توضیح اینکه جمله را به فارسی گفته بودند( ![]()
درست مثل این بچه نونورایی که ۷۵/۱۹ گرفته و گریه می کنه . من هم گفتم که عزیزم قشنگیش به همونه و ایشان لبخند زدند و رفتند ....
یه دختر و پسر ترکیه ای بودند که هر چی ازشون تعریف کنم جا داره ...
تو محوطه غار علیصدر بودیم که دیدم از یک پسر فال فروش )از اونایی که با پرنده فال می گیرن ( فال گرفته بود . من هم سریع دوربین رو روشن کردم و گفتم روبه روی دوربین بخون ....
شروع کرد به خوندن: این هفته برای شما مشکلی پیش می آید ... خضر فرموده مه تو دشمنی داری ... اما کسی چشم به راه توست و ...." سرم داشت سوت می کشید . گفتم الان که بگه اینا یعنی چی ... یه جاهایی لب و لوچه سو آویزون می کرد و .... اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر زیر سیبیلی رد کرد و از من چیزی نپرسید....
این پسر ترک خیلی جوون موقر و خوش تیپ و مهربونی بود و از همه مهمتر اینکه از صدای ابرام تاتلیس هم خوشش نمیومد درست مثل خودم ![]()
یک دختر ترکیه ای هم بود که خیلی مودب و زیبارو هم بود . یه اسم خیلی جالب هم داشت: ناگهان
هر کی ازش می پرسید اسمش رو ترجمه ی انگلیسی اسمش رو هم می گفت: سادنلی
یکی از بچه ها می گفت این دیگه چه جور اسمیه و من هم گفتم احتمالا این اسم هم چیزی تو مایه های قز بس است. در قدیم الایام بعضی خانواده ها که خداوند باریتعالی بهشون پسر کاکل زری اعطا نمی فرمود اسم دختر هفتم یا هشتم را قزبس می گذاشتند تا شاید خداوند از سر لطف پسری به ایشان اعطا فرماید...
این اسم ناگهان هم احتمالا شان نزولی اینگونه داشته باشد .
این دختر با یک پسر اهل مجارستان به نام ژیتر - که وکیل بسیار جنتلمنی هم بودند - بسیار جفت و جور بود. یکی از همراهان ما یکبار ایشان را لیلی و مجنون خطاب می کنند و ایشان توضیح می خواهند که لیلی و مجنون یعنی چی؟ و وقتی توضیخ را میشنوند بسیار براشفته می شوند و وقتی که می روند جناب ژیتر خان برای همراه ما توضیح می دهد که این ناگهان خانوم حلقه ای در دست دارد حک شده به نام چنگیز نامزد ناگهان ![]()
یک پسر سودانی مقیم المان بود که ۳۸ سالش بود اما خیلی جوون مونده بود و اکسیر جوونی خود رو عدم ازدواج معرفی کرده بود ![]()
تقریبا ۵-۶ زبان زنده ی دنیا رو بلد بود. یک بار گیر داد به من که چرا تو کافی نت که می رم خیلی از سایت ها فیلتر شده . و من هم تو دلم گفتم وای چه پسر بدی چرا میری آخه تو سایتای فیلتر شده ... وایییی چه کار بدی ...اینا رو تو دلم گفتم. اما به اون هم گفتم که دولت برخی سایت های غیر اخلاقی و یا سیاسی رو فیلتر کرده و بعد ایشان گفتند خب چرا در بعضی کافی نت ها اینجوری نیست و من هم گفتم اره اینجوریاس که شما می فرمایید
و بعد ایشان گفتند که این - یعنی فیلترینگ خیلی بد - و من هم تو دلم گفتم : عزیزم تو هم فهمیدی . اما به او گفتم : راه های رسیدن به خدا زیاده - نقل محتوایی - و ایشان از سر رضایت نسبت به شیرین کاری بنده لبخندی شگرف تحویل اینجانب دادند....
خیلی اتفاقات دیگر هم بود اما تا همینجا سفرنامه رو تمام می کنم تا بازگشت از سفر بعدی و نوشتن از این سفر کاری ![]()
تارسیدیم به تفسیر افرادی که در نقوش پیش پای پادشاه زانو زده بودند: اینها کسانی بودند که به پادشاه خیانت کردند و ... باز هم یکی ارمنی بود. سگرمه های دختر زیبا رو درهم می رود. به صفحه صفحه ی تاریخ حساس است .... و من بدجور حسودیم می شود .
راستی اگر شیرین زیبایی او را هم داشته باشد باید بگویم فرهاد خیلی خوش سلیقه بود، صدای او را نمی دانم ...
۲- پیش داربست های منتهی به نقوش ایستاده ام . دوربین در دستم و منتظر به دنبال شخصی برای مصاحبه می گردم. دختر ریز نقش گرجستانی با اولین دعوت من خیلی راحت رو به روی دوربین قرار می گیرد: چهره ای شاد و بشاش دارد و روسری کوچکش را از پشت سر گره زده و لباس ساده ای به تن کرده و از همه زیباتر آرایش اوست که خالص ترین آرایش دنیاست: هیچ
فارسی را به لهجه ی شیرینی صحبت می کند و وقتی از و می خواهم که به زبان مادری خود هم روبه روی دوربین صحبت کند بال در می اورد و شروع می کند و .... من متوجه نمی شوم که چه می گوید . فقط می دانم که گفته ام هموطنانت را به ایران دعوت کن ... آنا برای دوربین دست تکان می دهد و کات.
۳- کنار نیم چه دریاچه ی بیستون ایستاده ام دو نفر از کنارم می گذرند . به سمت شان می روم :
- ببخشید. میشه با هم یک گفت و گو رو به روی دوربین داشته باشیم
- نه نه )به زحمت این رامی گویند(
- شما از کدام کشور هستید؟
- آلمان
۴- منتظر سرو ناهار هستیم . در میز چند جای خالی وجود دار و هر کس که می پرسد جواب می شنود که: جای کسی است.
دقایقی بعد ۲ دختر آلمانی نیز به هموطنانشان می پیوندند و رو به همه می گویند: سلام
یکی از دوستان من می پرسد: تونستی باهاشون مصاحبه کنی و من رو به دختر آلمانی: نه ! دوباره می پرسد: چرا؟ و من با همان لحن: قبول نکرد. یکی دیگر از دوستان می گوید که از اینکه عکس یا فیلم بگیریم ناراحت می شوند
و من بالهجه ای همانند آنها به صورت شمرده شمرده رو به دختر مو بور و جدی آلمانی: شما از اینکه عکس بگیرند از شما ناراحت میشید؟ و دختر آلمانی می گوید: بدون اجازه بله
گفتم اما منکه اجازه گرفتم برای صحبت روبروی دوربین.
- نه مصاحبه نمی کنم
- باشه - شما آلمانی هستید
- نه من اتریشی هستم . زبانم آلمانی است. اتریش یک کشور دیگری است
یک لحظه انگار کسی به من فحش داده باشد . می خواستم بش بگم: شازده خانوم من ۴ سالم بود تمام کشورای دنیا رو با پایتخت شون میشناختم. دیدم نه تابیام و به این اینا رو بفهمونم جونم در میاد
- می دونم. اتریش همسایه آلمان هست . از شهر وین هستید؟
- بله
- ما اتریش رو کشور موسیقی میشناسیم
- بله موتسارت
- تحصیلاتتون چیه ؟
- چی؟
- منظورم اینه که چه رشته ای درس می خونید
- ادبیات مقایسه ای
غذا را میاورند. جوجه به همراه پلو. دختران آلمانی تا رنگ غذا را می بینند یک صدا با هم فریاد بر می آورندکه: وای ی ی ی ---- باز برنج
-دختر اتریشی برای اولین و آخرین بار می خندد: شما چقدر برنج می خورید ... ناهار برنج .... شام برنج
و من جوابی ندارم ...
یکی شان سالاد می خورد. دو نفر ماست و آن اتریشی که روبه روی من نشسته برنج همراه گوجه...
حالا او سئوال می پرسد : اینهایی که اینجا نشسته اند - منظورش همراهان - برای چی اینجا هستند. این سفر برای چیه؟
پرسیدم که شهرهای اصفهان و شیراز را می شناسید. گفت : بله
توضیح می دهم که آنها برای شناساندن نقاط کمتر شناخته شده ی ایران شما ها را به این سفر اورده اند و ...
یک جا یک شوخی می کنم اما می بینم متوجه نمیشود - مثل من که متوجه هیچ قسمت از مکالمه ی آلمانی آنها نمی شوم و خدا خدا می کردم فحش ندهند - خیلی جدی می پرسد: چی؟
یادم آمد آلمانی جماعت میانه ای با شوخی ندارند و یک جورایی قضیه را یک جورایی می پیچانم ...
غذایشان تمام می شود و من هم که خدا را شکر تا بشقابم تمام نشود باید پای سفره بنشینم سرجایم مانده ام.
از جایشان بلند می شوند و رو به من خیلی جدی می گوید: نوش جان...
و من هم با لبخندی که نصفش بابت فارسی صحبت کردن آنهاست : نوش جان
اما خیلی سخت بود روبروی یک دختر اتریشی بنشینی و مجبور باشی بلعیدن تمام لقمه ها را کنترل کنی ...
ادامه دارد
این سفر یک فرق عمده ای که با سفر های دیگر من داشت همسفرهام بودند که حدود ۸۰ دانشجو )عمدتا ادبیات فارسی( بودند که از ۱۶ کشر مختلف آسیایی و اروپایی برای گذراندن دوره ی بازآموزی زبان فارسی به ایران آمده بودند.
تصمیم دارم که سفرنامه ام رو در دو بخش بنویسم یکی همسفرهام و دیگری از جاهایی که دیدم
اول هم راجع به میهمانان خارجی می نویسم که به نظر خودم جذاب تر هست .
فقط دو نکته ای که قبلش باید بگم این که اسامی اونها به دلیل اینکه بیشتر دوربین فیلم برداری دستم بود و تمرکزم فقط رو گفت و گو نبود خوب خاطرم نمونده و ملیت شون رو ذکر می کنم.
و بعد اینکه بعضی از چیزهایی که می نویسم رو خودم ندیدم بلکه از دوستان دیگرم شنیدم.
تو تمام مدتی که تو فکر نوشتن بودم داشتم فکر می کردم که از کجا شروع کنم . اولین نفری که دیدم میرزه ازش شروع به نوشتن کرد یک پسر ۲۲ ساله ی قرقیز بود که به قول خودمون یک فردین به تمام معنا بود:
قیافه اش به ۱۷-۱۸ ساله ها می خورد، ادبیات فارسی می خوند و خیلی دوست داشت که عربی رو همیاد بگیره و دنبال این بود که از اسلام خیلی چیزها بفهمه. چند کتاب کوچک از فارسی به زبان روسی برگردانده بود. از سادگی و بی الایشی مردم قرقیزستان می گفت و از کشور ۵ میلیون نفری خودشون ...
سر میز شام بودیم که دیدم رفته دنبال چایی ، من هم متعجب که الان چه وقت چایی هست؟ و تو دلم میگفتم که این مثل اینکه در زمینه ی چایی ترک تر از منه! وقتی صحبت کردیم گفت که ما تو کشورمون چایی زیاد می خوریم حتی با ناهار و شام هم چایی میخوریم - درست مثل نوشابه - و من هم یاد آهن های مجذوب و غیر مجذوب بدن افتادم و ... امابه این نتیجه رسیدم که مهم نیست
اما در همین چایی خوردن این دوست با مرام قرقیز هم نکته ای وجود داشت و آن اینکه اول یک چایی برای دختر هم وطن خودش که جای دیگر میز نشسته بود گرفت و برد و تحویل داد و اومد نشست سر جای خودش ...
سر میز شام وقتی صحبت سن و سال شد به من گفت خیلی پیر تر از سن ات به نظر می رسی ![]()
بعد از این بحث رو کشوند به این طرف که از وضعیت فعلی ایران راضی هستی یا نه و من هم که عادت به گله گذاری پیش غریبه ندارم یکی به نعل می زدم و یکی به میخ و تنها کاری که می توانستم کنم تا دست از سر کچل ما بردارد این بود که اندر باب وجود مشکلات عدیده ای که داریم فلسفه ای چیدم و شاهد از انقلاب فرانسه و جاهای دیگر گرفتم و وضعیت نابسامان حکومت های آسیای میانه را هم آوردم وسط تا کم نیاورم جایی
یک بحثی هم راجع به اینترنت و وبلاگ و ...اینها شد . عقیده داشت که قیمت استفاده از اینترنت - مخصوصا در کافی نت - بالاست و می گفت در قرقیزستان خیلی ارزانتر است و من هم ماله می کشیدم که نه بابا تو خونه ما داریم مفت استفاده می کنیم و اینا ... تو دل خودم می گفتم آره جان خودت ![]()
بعد از آن راجع به وبلاگ و وب سایت و ... در آنجا پرسیدم و گفت که از این قسم چیزها هم داریم و ...
من هم از تعدد ویلاگ و وبلاگ نویس در اران گفتم و اینکه رقمی بالای دو میلیون وبلاگ ایرانی وجود دارد و برایش توضیح دادم که در فقره ی جعل نام خلیج فارس با همین وبلاگ ها چه بلایی بر سر جعل کنندگان آوردیم
بعد بحث بر سر مولانا شد و من باز مال در دست گرفتم و این را گفتم که مولانا ایرانی است و فقط مقبره اش در ترکیه است و شاهد آوردم که بابا ببین شعر ترکی نداره مولانا و هر چی گفته فارسی هست و ...
یکی اون وسط بی ربط از قیافه نازیبای دختر های قرقیزی که بودند - البته زشت هم نبودند و قیافه با نمکی هم داشت - پرسید و او هم با رندی خاصی جواب داد قرار نبود ملکه زیبایی اینجا بیاوریم وگرنه داشتیم بیاوریم ![]()
هنوز ازدواج نکرده بود اما عقیده داشت که باید هرچه سریع تر دست به کار شود و توجیه اش هم این بود که اذیت می شود . بیشتر توضیح داد که ایران خوب است چون دخترها حجاب دارند
اما در قرقیزستان چون حجاب ندارند به قول خودمان اگر یالقوز بماند جوان اذیت می شود
این قرقیز جوان وقتی در بیستون برای یک مصاحبه روبروی دوربین ازش دعوت کردم با کمال میل و بدون هیچ گونه قر و قمیش پذیرفت و بعد از کلی تعریفات وقتی پرسیدم فلک الافلاک بهتر بود یا بیستون خیلی ساده گفت فلک الافلاک چون تا بالای برج و باره رفتیم اما نقوش برجسته ی بیستون قابل دسترسی نیستند و باید از دور نگاهشان کنیم . بالاخره این هم یک نوع تحلیل است
.
موقع ناهار در همدان که بودیم بازی استقلال و شیرین فراز داشت پخش می شد . او راجع به فوتبال و تیم های ایرانی پرسید و نام استقلال رو می دانست
من هم برایش توضیح دادم که دو تا از تیم های پر طرفدار ایرانی استقلال و پرسپولیس هستند که یکی آبی و آن یکی قرمز است. پرسید من کدام وری هستم و من هم گفتم : آبییییییییییییییییییییییییییی . راجع به تعداد طرفداران آنها پرسید و من هم دیگر نگفتم که استقلال طرفدار بیشتری دارد
و گفتم تقریبا نصف نصف . خیلی خیلی جالب تر برام این بود که از علی دایی هم پرسید و من هم گفتم که مربی شده و پارسال قهرمان شد و ...
اما بگویم از فردین بازی این جناب که وقتی در دست یکی از دوستان من دو بسته ی سنگین دیده بود خیلی ساده یکی از آنها را از دست او گرفت و خودش آورد . وزن بسته زیاد نبود اما وزن و عیار کار چرا.
یک جای دیگر هم در همدان وقتی قصد داشتیم از مقبره ی بابا طاهر به سمت غار علیصدر حرکت کنیم متوجه شدیم که ۲ نفر - که برای خرید رفته بودند - نیستند و دنبالشان که می گشتیم این جناب فردین نیز از اتوبوس پیاده شده بود - برخلاف برخی از هموطنان عزیز که به روی مبارک خود هم نیاوردند - چند دقیقه ای را پی آنها گشت .
ادامه دارد
حالا این شده حکایت فلامینگوهای تالاب بختگان. امروز به هیچ چیز نمی خوام فکر کنم: حقوق بشر، شعر ، عشق ، سیاست ، گرانی ، بنزین، فوتبال و ... فقط فلامینگو .

مرگومير2هزارجوجه فلامينگو درتالاب بختگان
معاون سازمان محيطزيست با اعلام نجات7هزارجوجه:
كمآبي ناشي ازاحداث سدهاي بالادست علت وقوع بحران است
معاون محيط طبيعي و تنوع زيستي سازمان محيط زيست با اشاره به اتلاف حدود 2 هزار جوجه فلامينگو در تالاب بختگان، گفت: 7 هزار جوجه فلامينگو گرفتار شده در نمك اين تالاب نيز نجات يافتند.
دكتر دلاور نجفي در گفتوگو با خبرنگار «محيط زيست» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، افزود: پارك ملي و پناهگاه حيات وحش بختگان در اثر كم آبي ناشي از احداث چندين سد بالادست منابع تامين كننده آب درياچه، در آستانه نابودي و وقوع فاجعه زيستمحيطي قرار گرفت.
وي گفت: بخش قابل توجهي از اين پناهگاه با ارزش حيات وحش به نمكزار تبديل شده است. همچنين ماموران اجرايي گارد حفاظت محيط زيست استان فارس عمليات نجات پرندگان سرگردان را با همكاري جوامع محلي، تشكلهاي مردم نهاد و كارشناسان محيط زيست در قالب جمعآوري جوجه فلامينگوها و انتقال آنها به درياچه طشك اجرا كردند.
معاون محيط طبيعي و تنوع زيستي سازمان محيط زيست افزود: پارك ملي و پناهگاه حيات وحش بختگان از قابليتهاي اكوتوريستي فوقالعاده برخوردار بوده و از نظر تنوعزيستي يكي از غنيترين نقاط دنيا است كه در حال حاضر در معرض تهديد قرار گرفته است.
وي عدم تامين حقآبه زيستمحيطي در اين منطقه توسط سازمان آب منطقهاي و احداث چندين سد در بالادست منابع تامين كننده آب درياچه را از دلايل عمده اين بحران ذكر كرد و به ايسنا گفت: عدم توجه به محيط زيست، تنوعزيستي مناطق حفاظت شده و چشماندازهايي بديع، جاذبههاي گردشگري و بقا تنوع ژنتيكي و اكولوژيكي مناطق باعث شده است كه يكي از قطبهاي بزرگ گردشگري، جاذبههاي طبيعي و پاركهاي ملي كشور در معرض نابودي قرار گيرد.
دكتر رجب زاده، مديركل محيط زيست استان فارس نيز ضمن اشاره به اصل پنجاهم قانون اساسي در خصوص ضرورت حفظ محيط زيست را پرهيز از نگاه بخشي و همكاريهاي مستمر و مثمرثمر ميان بخشي برشمرد.
گفتني است درياچه بختگان كه دومين درياچه بزرگ ايران بشمار مي آيد در سالهاي گذشته در تأثير عوامل تهديد متعدد بويژه خشكسالي، آسيب بسياري ديده و در حال حاضر نيز بيم آن ميرود كه در صورت ادامه روند خشكسالي و عدم چاره انديشي بموقع، به طور كامل خشك شود.
پارك ملي بختگان شامل درياچه بختگان با وسعت بيش از 143 هزار هكتار و پناهگاه حيات وحش بختگان با وسعتي بيش از 184 هزار و 600 هكتار شامل درياچه طشك، عرصه هاي كوهستاني و دشتي محاط بر درياچه ها است كه در فاصله 70 كيلومتري غرب شهرستان نيريز و 160 كيلومتري شيراز واقع شده است.
۱-
والاپیامدار محمد !
گفتی که یک دیار ،
هرگز به ظلم و جور نمی ماند ،
بپا و استوار !
آنگاه تمثیل وار ،
کشیدی عبای وحدت ،
بر سر پاکان روزگار .
***
در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا ،
دیرینه ، ای محمد !
جا هست بیش و کم آزاده را ،
که تیغ کشیده است ،
بر ستم !؟
۲- من ابتدا از پرسپولیسی بودن کلا اعلام برائت می کنم و به قول خودم:
سرخ ترین پیراهن من آبی است
و بعد اینکه خوشخالم که رویه فرار مغرها در مورد افشین قطبی -سر مربی پرسپولیس - به صورت عکس به وقوع پیوست و ایشان بعد از ۳۰ سال به ایران بازگشتند. تو این زمانه ای که هر روز می شنویم یک نفر از حوض می پره بیرون، این اتفاق در نوع خودش میتونه منحصر به فرد و امیدوار کننده باشه. البته امیدوارم ...

قضیه از آنجا آغاز شد که شرق با شخصی به نام ساقی قهرمانی مصاحبه می کند که این بانوی شاعر یک پیشینه ی شخصی سیاه (دست کم از دید محکوم کنندگان شرق) دارد و یک پیشینه ی شعری هم مثلا دارد که این آخری را من به هیچ وجه نمی پسندم (اما فعلا قرار نیست نظر شخصی خودم را حاکم بر ماهیت ماجرا کنم)
خلاصه شرق - به زعم گردانندگانش- مدعی می شود از پیشینه ی اخلاقی و شخصی مصاحبه شونده اطلاعی ندارد و به همین دلیل در آخرین شماره عذر خواهی میکند...
اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود و این ادعا بارها به عناوین مختلف تکرار می شود و کسی حرف دیگری نمی زند. اصلا به نظر بنده تا زمانی که یک گفتار یا کردار به کسی یا چیزی اسیب نرساند میتواند منتشر و یا اعمال شود . اما؟ من چه کاره ام در این مملکت؟! کسی که در این کشور روزنامه منتشر می کند باید یک اصل اساسی را مد نظر داشته باشد و آن اینکه:
انتشار هر نوشته و حرفی در این روزنامه مجاز نمی باشد.این آدم هم در این اصل می گنجد.
مگر آنکه طرف بخواهد حرکت انتحاری انجام بدهد مثل روزنامه سلام که چاره ای نداشت ( به قول یکی از دوستان در اوج رفت و هنوز هم ما سلامش می دهیم) یا اینکه بخواهد خود کشی و خود زنی کند .
با اینگونه دفاع کردن گردانندگان شرق از روزنامه فرض دوم به ذهن متبادر می شود . باز هم می گویم فقط به خاطر دفاع اشتباه اینگونه به نظر می رسد . چرا؟
برای آنکه واضح است. امتحانش مجانی است. صفحه گوگل را باز کنید و در فرم نام ساقی قهرمانی را جستجو کنید . لازم هم نیست چند صفحه را بگردید. همان لینک های صفحه اول را که باز کنید حساب کار دستتان می آید.
حال سئوال اینجاست: آیا من باید باور کنم که مصاحبه گر محترم روزنامه ی شرق بدون هیچ مطالعه و شناختی مصاحبه می کند؟ من در عرض ۵ دقیقه به انچه می خواستم رسیدم آیا ایشان که کارشان اینست حوصله نداشته اند یا وقت نداشته اند؟ شاید اینترنتشان قطع بود یا اینکه آن سایت ها فیلتر بود و ایشان نتوانستند ببینند؟! دلایل دیگر هم پیش کش...
نکته ی جالب اینکه وب سایت شخصی خانم قهرمانی فیلتر هم نبوده اصلا و این را مقایسه کنید با فیلترینگ سایت مثلا ایلنا و بازتاب و ...
به نظر من باید دفاع از شرق روی این نکته متمرکز شود که طرف دارد جر می زندو بهانه می گیرد و نوع دفاع فعلی (در سیستم ۲-۵-۳) جوابگو نیست و شاید ضد دفاع هم باشد. مگر اینکه... مگر اینکه به قول خان داداش بنده قضیه قضیه هفت تومنی خرده باشد و منطق منطق دادائیسم قزوینی که نه من سر در می آورم و نه شما ، فقط خود خود خودشان می دانند قضیه چیست...
شرق باز هم توقیف شد و یا اینکه شرق هم توقیف شد
و این تاکیدات نشانی دارد از بی تفاوتی ما که به مرور زمان بر جسم ، روح و تفکر ما عارض می شود و نهایتا می شود حکایت ملت آارام و دروازه شهر و کمبود دروازه بانان شهر ...
بگذریم. آنقدر پوست کلفت و کرگدن شده ایم که دیگر اصلا کک مان هم نمی گزد. شرق بسته شد؟ خب به سلامتی یا اینکه: اِ راس میگی ! البته راست هم می گویند. چه کار میشود انجام داد!
اخبار دیگر هم به همین شکل. اینکه مثلا فلانی به زندان افتاد! دختری کتک خورد! آن یکی شکنجه شد! آنها - اراذل و اوباش - اعدام شدند. واژه گان و افعالی مثل زد و بست و خورد و مرد و رفت و افتاد و ... همه چیز عادی شده.
۲- طبق آمار صفحه اول بلاگفا بیش از هشتصد و پنجاه هزار وبلاگ در بلاگفا وجود دارد - همین تعداد را با کمی تغییر در پرشین بلاگ و میهن بلاگ و ...فرض کنید - اما از این همه در فراخوان حمایت از دانشجویان زندانی در ۱۴ مرداد فقط ۵۰۳ وبلاگ اعلام حمایت کردند. چیزی در حدود ۰.۰۲۵ درصد ...
تازه از آن ۵۰۳ تا هم خیلی ها شان فقط اسم دادند. با عرض پوزش از تمامی دوستان یعنی هیچ ...
۳- راستش این پست را میخواستم راجع به بسکتبال بنویسم که اینطوری شد:
به نظر من یکی از بزرگترین علل موفقیت های بسکتبال وجود انسانی است به نام مشحون که ریاست فدراسیون بسکتبال را چند سالی است بر عهده دارد.
آدمی که بلند مدت فکر می کند و فراخوان می دهد دنبال آدم بلند قد می گردد و یک تیم اسمان خراش جمع می کند کنار هم و این را مقایسه کنید با فوتبال که تنها برای کسب یک مدال بی ارزش جای تیم المپیک چه تیمی را سپردند دست رنه سیموئز برزیلی و آخرش هم المپیک نرفتند و ...
آدمی که تا امارات می رود تا احسان حدادی را از قبول تابعیت اماراتی بر حذر دارد و با صحبت هایش او را برگرداند و با وجود کلی مشکل ریز درشت پای حدادی ایستاد تا حدادی به اینجا رسید . مقایسه کنید این رفتار را با رفتاری که در فدراسیون فوتبال با وحید هاشمیان در زمانی که برای تیم ملی بازی نمی کرد انجام دادند ...
آدمی که روابط عمومی بلد است و در ایپنا دیدم که چطور با همه (خبرنگار و غیر حبرنگار) خوش و بش می کند و سراسر جاذبه است و مقایسه کنید با آدم هایی که از همه و همه طلبکارند ...
خلاصه آدم محترمی که فکر میکند و زحمت می کشد و نتیجه میگیرد. مبارکشان باشد صعود به المپیک چین و بر شما هم مبارک باد ![]()

پی نوشت یک: قصه ی شنگول و منگول
فوری اکازیون فوری
رند رند
یک آدم به فروش می رسد
به بالاترین قیمت
تماس با کامنت
۱- بعضی وقت ها فکر می کنم که شاید دیگه نتونم بنویسم !! ... شاید ...
۱-
نشستیم روبروی هم . اون گفت: خوب با چند تا شروع کنیم؟
من گفتم : ثبت بشه بهتر از شفاهیه
بعد اون برگه رو به من داد به همراه قلم
بعد من نوشتم
بعد اون خوند و زل زد تو چشای من و گفت : یه خورده زیاده
من گفتم چقدر؟
اون با خنده گفت: تقریبا نصفش!
بعد گفتم : فرصت بدید تا من فکر کنم. شما هم همین طور
بعد اون گفت: من فکرامو کردم
بعد من هم تو دلم فکرامو کردم: هم به پس فردا و هم به کارگر روزمرد ۱۲ هزار تومانی و بعد گفتم: تا پس فردا فکر می کنم خبرتون می کنم ...
مبارک است
سابقه: در سنه ی ۷۸ هجری شمسی که در ولایت لبنان از همین جنابان کره ای بسی گل خوردیم و محذوف گشتیم جوانی بودیم ۲۰ ساله که تازه تازه و به زور پشت لب سبز فرموده بودیم (قابل ذکر است که آن هنگام بانو هن هنوز نفس را دم و بازدم می فرمودند !). فوتبال را اندر آمفی تئاتر یونیورسیتی مان نظاره می فرمودیم در معیت دوستان. اواخر بازی که خوش خوشانمان بود یکی از دوستان بر ما خروشید که ای فغان و فریاد . شما را آیا خردکی عرق ملی در وجودتان یافت می نشود؟! و یکی از یاران که وی را حالی بود بس باحال یعنی اهل حال بودند فرمودند که ودکای روسی بهتر از عرق ملی است ....
نتیجه تاکتیکی: پنالتی بگیر نگیر دارد اما ۹۰ دقیقه بازی اصلا قرار نیست بگیر داشته باشد. تسبیح انداختیم تک افتاد ...
نتیجه ی منطقی: خدائیش مگر قرار بود قهرمان بشیم؟!
نتیجه ی نوستالژیک: فوتبال از پای بست ویران است
نتیجه تکراری: ما از همین حالا باید برای بازی های اینده برنامه ریزی !!!! کنیم
نتیجه اخلاقی: شامپاین فرانسوی از همشان بهتر است!!!

پی نوشت ۱: به خدای کعبه رستگار شدم ...
مردی که کوه را از میان برداشت،
کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد...

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
دخترک حسابی ترسیده بود، رنگش زرد شده بود. با خواهش و التماس می خواست جوری سر و ته قضیه را هم بیاورد. اما هر چه بیشتر تقلا می کرد خسته تر می شد و نمی توانست امیدی به رهایی از این مشکل در ذهنش متصور شود. دیگر صدایش داشت می لرزید و همچنان داشت خواهش می کرد، اما چهار پنج نفری که دوره اش کرده بودند علاقه ی عجیبی به ادامه ی خواهش های دخترک داشتند و همچنان پیگیرانه به کارشان ادامه می دادند.
دخترک نا امید عصبانی میشود و داد میزند: چی از جون من میخواهید. چرا برای یه روسری ....
من نگاه می کنم به صورت دخترک لرزان که آرایش صورتش تنها زردی و سفیدی ترس است. گناهش تنها یک روسری کوچک است.
دیگر از التماس ها خبری نبود و دخترک دانسته بود که باید مبارزه کند و یک نبرد آغاز شد. مثل مسابقه ی طناب کشی شده بود یک بند کیف تو دستای دخترک بود آن سو پیرزن موعظه گر! می کشید، یک زن میانسال هم همراهیش می کرد. چند مرد مامور – احتمالا معذور - هم آنها رو دوره کرده بودند و بازی ادامه داشت.
....
و من فکر می کردم که این بازی پیش از اینها تمام شده و فعلا قصه قصه ی دیگری است، اما زهی خیال باطل...
خلاصه بازی ادامه داشت و ما تماشاگران هم مبهوت نگاه می کردیم و از قضای روزگار می دانستیم هم ، که طرفدار کدامین هستیم ، اما نه فریاد بودیم و نه فریاد رس ....
بازی را دخترک می کرد، فریاد را او می کشید و ما فقط نگاه می کردیم که بازی چه نابرابر است. دخترک به ادامه طناب کشی نابرابر تاب نمی آورد و فریاد می کشد :
یکی من رو از دست اینها نجات بده .... یه مسلمون پیدا نمیشه ! تازه به خود می آیم که بازی نیست این ؛ زندگی است ، آبروست این...
از پس فریاد دخترک تماشاگران بیشتر می شویم و مامور می گوید که: تجمع نکنید، مبارزه با بد حجابی است. و چه خوب شد که گفت ورنه ما فکر می کردیم این دخترک اراذلی است یا احتمالا اوباش باشد....
خلاصه فریاد های کمک طلبانه دخترک بیشتر شد . جلو می روم و به مامور می گویم جمعیت دارد زیاد می شود صحنه ی قشنگی نیست. یک بار اگر چشمتان را ببندید اتفاقی نمیفتد، دخترک هم آنقدر ترسیده است که دیگر با این روسری بیرون نیاید.... پیرمردی هم جلو می رود و خواهش می کند که رهایش کنند . چند نفر دیگر هم خواهش می کنند. دخترک بد ترسیده است...
جمعیت بیشتر می شود و موبایل ها را بالای جمعیت می شود دید. زنان مامور از سوار کردن دخترک بر ماشین نا امید شده اند و مردان مامور هم از متفرق کردن جمعیت ....
سه بار روسری دخترک افتاد و ماموران زن هیچ تلاشی برای سر کردن روسری او نمیکنند و دختر رهگذری که آنجاست روسری او را درست می کند و ...
در یک آن یکی از مردان مامور دست دخترک را میگیرد و می پیچاند به پشت و دخترک را دو دستی هل می دهد به سوی ماشین و تنها مانده که او را در آغوش بگیرد. انگار جمعیت تازه از خواب بیدار شده اند یا شاید مامور رگ غیرتشان را بیدار کرده با دستی که به نامحرم زده...
همهمه و صدای هو در میدان انقلاب می پیچد و من دارم فکر میکنم به حرف چند دقیقه پیش مامور که : متفرق شوید مبارزه با بد حجابی است!
یادم می افتد به شعر خیام و فرض می گیرم که گیرم که او اصلا فاحشه – هرچند قیافه اش معصومانه تر از این حرف ها بود - اما :
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحــظـه به دام دگــری پـا بســتی
گفتا شیخا هر آنـچـه گویی هسـتـم آیا تو چنان که مـی نمایـی هسـتی
شلوغ می شود و من دیگر نمی بینم که کنار ماشین چه خبر است . فقط در یک لحظه دخترک مانتو فیروزه ای را می بینم که با سرعت دارد از میان جمعیت می دود. جمعیت میگویند: بدو ..
دخترک می دود و من مات و مبهوت می بینم که او از روی پل میدان انقلاب به آن سو می رود. می خواهم داد بزنم که ما وقت عادی هم از روی پل نمی رویم، اما دخترک قانون را رعایت کرده بود و همچنان از روی پل می دوید و با چه سرعتی دوید ... دوید و دوید و دوید تا از چشم ها دور شد ...
داشت که می رفت نگاه کردم انگار چیزی کم داشت! وای کیف دخترک در دستش نبود.... می گویم کاشکی .... هزار تا کاشکی می گویم: کاشکی دخترک کیفش را هم می برد، کاشکی کیف دخترک را کسی بردارد از آن میان، کاشکی موبایلی نداشته باشد در کیفش، اصلا کاشکی دخترک ساعت 11:30 امروز صبح آنحا نمی آمد و کاشکی من هم آن صحنه را نمی دیدم و آن همه جمعیت.
کاشکی پرچم اقتدار پلیس در این صحنه برافراشته می ماند و کاشکی آن مامور با آن دخترک زهره ترک شده مثل دخترش رفتار می کرد و نصیختش می کرد فقط .... کاشکی ... کاشکی ... کاشکی ...

مادر والاترين شاعر، چيره دست ترين نقاش،
تردست ترين آهنگساز و ماهر ترين پيكرتراش است.
اوشو
قیمت خازن هم بالا میره چون تو ۲۰ لیتری که نمیشه برق ذخیره کرد . فقط من موندم که ایندفعه کجارو باید آتش زد چون به پمپ بنزین که ربط نداره ، یا خونه ی خودمون رو باید آتیش بزنیم که اونو بی خیال چون ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم و اصلا خانه مال ما نیست و... میمونه نیروگاه که اینم نه حسن خطرناکه !
آخه زیبا ! به قول قدما فعلا اینو که زاییدی بزرگش کن بعد برو سراغ اون یکی ...
و بعد هم اینکه دیشب جناب صفدری مجری محترم باسابقه یکی از برنامه های شبکه ۳ سیما در صحبت هاش اسم ستاد مبارزه با مواد مخدر رو گفت: سازمان مواد مخدر
محض اطلاع بگم چون تو ایران از سال آینده شربت تریاک جایگزین تریاک به معتادان ارائه میشود!! احتمالا این مجری هم دیگه ستاد رو کرده سازمان و مبارزه رو هم برداشته ...
و آخر اینکه:
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
پی نوشت:
به سلامتی و مبارکی روزنامه هم میهن با حکم دادستانی تهران توقیف شد ، هم میهن امروز خبر سهمیه بندی برق به نقل از احمدی نژاد منتشر کرده بود که دفتر ریاست جمهوری در بیانیه ای شدیدالحن به تکذیب این خبر پرداخت. علت این کار مفتوح بودن پرونده ی شکایت های دوره قبلی عنوان شده ، اما معلوم نیست چرا تا حالاکسی یاد اون شکایت ها نبوده؟ فکر کنم این تعبیر خواب که در شماره آخر چاپ شده باعث شده که یهو از خواب بپرن و ...
اینجاو اینجا هم توضیخاتی در این زمینه داده شده. این هم توضیحات کامل
چند روز پیش هم روزنامه مشارکت لغو امتیاز شده بود.
اول اینکه یک مطلب طنز راجع به بنزین نوشتم به نام : آتشی در نیستان؛ روایت بنزین از دیروز تا امروز ، که در دوهفته نامه الکترونیکی فریاد منتشر شده.
دوم اینکه این روزها حرف های عجیب زیاد می شنوم:
مردم در سوم تير «همقد» خود را انتخاب كردند این رو احمد جنتی فرموده!
چند روز قبل هم یکی از مسئولین وزارت جهاد کشاورزی صحبت از مافیای سیب زمینی می کرد!
و آخر اینکه:
غافلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون مي زايد.
دولت نهم کاري کرد که نه تنها ايرانيان بلکه مسلمانان ديگر کشورها نيز از موضع گيري هاي رئيس جمهور احساس قدرت مي کنند و مي گويند «اي کاش جهان اسلام مثل احمدي نژاد بيشتر داشت.»
و در جای دیگری هم گفته که:
سوم تير از ديد بعضي ها يک اتفاق بود؛ در حالي که ما معتقديم نتيجه اي از يک فرآيند مستمر است که در آن روز تير خلاص آن شليک شد.
حالا تو سوم تیر این تیر خلاص تو سر کی شلیک شد دیگه با خودتون...![]()
و جالب تر اینکه وسط این همه معرکه هنوز دست دادن یا دست ندادن خاتمی با دختران (احتمالا زیباروی ایتالیایی) برای ایشان مهم است، حالا برای چی مهم است من نمی دونم.![]()
ما را به رندی افسانه کردند
پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد کرديم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبيناد اين غم که ديدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
و بعد اینکه خیلی خوشحالم که ماشین ندارم، در نتیجه کارت سوخت ندارم و نهایتا جیره و مواجب هم ندارم!
در آخر هم اینکه با انتصاب ناصر حجازی به سمت سرمربیگری استقلال و افشین قطبی به سمت سرمربیگری پرسپولیس بیش از ۲۴۷/۸۴ درصد مشکلات حل شد. تبریک عرض میکنم به همه ی بر و بچه های الوند همدان

۲- شب ۵ شنبه شبکه ی یک فیلم سینمایی همه ی مردان شاه رو نشان داد. من هم - نمی دونم به چه دلیل - در تمام مدت فیلم به جای تماشای فیلم دنبال این بودم که پیدا کنم این جک بوردن روزنامه نگار (جود لاو) رو قبلا کجا دیدمش. هی فکر کردم، هی فکر کردم، خلاصه زیاد فکر کردم ...
دقیقه ۹۰ و در آستانه ی خودکشی بودم که یک دفعه یادم اومد که این بابا شبیه خوزه مورینیو مربی چلسی هست، از اونجا به بعد با خیال راحت به تماشای ادامه فیلم نشستم.
نقش استارک(شان پن) هم که مشخصه شبیه چه کسی بود. مخصوصا سخنرانی هاش که تو تمام استانها شنیدیم این چند وقت و ...
۳- شما چه حالی میشید اگه اول صبح یکی زنگ بزنه ، از خواب ناز بیدارتون کنه
و ازتون بخواد که رزومه ای که براش میل کردید رو از حفظ کلش رو یه بار دیگه پشت تلفن براش بگید!! و بعدش ازتون بپرسه که مدرک ICDL هم دارید!! ![]()