تبليغاتX
آواى ارس
دلم تنگ است .... دلم میسوزد از باغی که میسوزد
۱- با اینکه هیچ وقت شبگرد نبودم اما همیشه شبگردی رو دوست داشتم. سکوت زمزمه سکوت ...

حالا یه شبگرد دریایی شدم، در فضای سازه های فلزی، که آخرش میرسه به محدوده پروازی هلیکوپتر. روبرو رو نگاه میکنم ، هیچ چیز جز سیاهی نیست . شب دریا رو باید لمس کرد دیده نمیشه ، مثل خیلی چیزای دیگه ، اما هست  ...

دیدم یه پرنده ی دریایی داره از دور ها میاد به سمت سکو ، بی اختیار دستم رو بلند کردم که بیاد بشینه رو دستم ، اما نیومد ... یکی جدیدا گفته خیلی آرمانگرا هستم ... فکر می کنم راست گفته. البته شاید منظورش چیز دیگه ای بود ... اونم درسته

۲- داشتم نگاه میکردم به اطرافم: آب ، باد، آتش و خاک ...عناصر چارگانه .

 آب تا دلت بخواد همیشه هست، باد برای خودش کیمیایی ست اینجا، آتش همیشه از یک مشعل فقط میسوزه و خاک هست اما ما نیستیم ... ۷۰ متر برو پایین دست بزن به خاک کف دریا و بیا بالا جایزه داری ...

۳- ماهی ها هم مثل آدما هستند. قبلا شنیده بودم ماهی ها عاشق میشوند، چه میدونم ماهی ها گریه می کنند و ... اما نمیدونستم ماهی ها هم مثل آدم ها شیفتی کار می کنند و انواع شب کار و روز کار دارن و ماهیگیرای بیچاره هم مجبورن به ساز بی نوای اونها برقصند. و ساعت ۱۱ شب - بعد از اینکه حدود ۱۰۰ مایلی داخل دریا اومدن - تازه کارشون تو تاریکی و ظلمات شروع میشه . آی که نون خوردن واسه بعضیا چه سخته ... آی که نون بعضی ها هم چه روغنیه . آی آی آی ... آدم ها که بر ساحل نشستید ...انگار یکی داره خفه میشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت   توسط اکبر رسولی  | 

 

معلم روی خط اول سرمشق گرفت / نوشت:

احمق ها به بهشت نمی روند

 

نوشتیم

            نوشتیم

                        نوشتیم...

                                  تا ابد

 

از روی دست هم تکرار کردیم

                            گناه آدم را:

نرفتیم

 

پی نوشت یک : راجع به پست قبلی یکی از دوستان کامنتی گذاشتن که حکایت از شکسته نفسی من دارد. خودتون بخونیدش متوجه ماجرا میشید:

سلام ...تا اون جا که من می دونم اون همکار شما اعلام کرده که معادل فوق لیسانس به شما بدهند نه لیسانس ...پس شکسته نفسی نکنید چون از دستتون می ره ....تازه بلانسبت بلانسبت از قدیم گفتن شهر که شلوغ شد گاو هم هفت تیر کش می شه .... شهر ما هم به ا ندازه کافی شلوغ هست ....چه اشکالی داره اصلا دکترای گردشگری بگیر.... وقتی معاون محترم گردشگری کشورمون با لیسانس حقوق و بدون فوق لیسانس می پره دو هفته ای دکترای آی تی از دانشگاه انگلیس می گیره یعنی پا تو کفش شماها می کنه چرا نباید یه انسان شریف که لیسانسش کلی هزینه برای خانواده داشته و تربیتش به عنوان مهندس هم کلی خرج رو دست جامعه گذاشته و چهار سال هم هست داره تخصصی کار گردشگری می کنه چه اشکالی داره مدرک فوق لیسانس بگیره اونم معادل..... خداییش شکسته نفسی کرده بودی

 

پی نوشت 2: از سر بیکاری نشستم کامنتایی که تو این 5 ماهه تو وبلاگم گذاشته شده رو شمردم 492 تا بود . بعد منتظر موندم که ببینم کامنت پانصدم رو کی میده : داداشیم )علی( این کامنت رو برام گذاشت ... ممنون از تمام کسانی که کامنت میذارن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت   توسط اکبر رسولی  | 
۱- سر یکی از پروزه هام با دوستی که صاحب وب سایت بود از طریق مسنجر ارتباط داشتم ، چون دوست گرامی بنده تو آلمان بودند. گذشت تا اینکه قرار بود یک هفته ای بیاد ایران به من گفت : یک هفته نیستم وقتی اومدم باهات هماهنگ می کنم و .... از شما چه پنهان داشتم شاخ در می آوردم ! می گفتم یعنی چی این داره میاد ایران میگه من نیستم!

حالا حکایت من هم اینطور شده ، قبل از اینکه برم لاوان یه پست نوشتم به این مضمون که : به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می رساند که ۲ هفته نیستسم. اما رفتیم و دو هفته که اونجا بودیم دیدیم نه بابا انگار هستیم... ۲ هفته گذشت و برگشتیم و فکر می کردم که هستیم ، اما ۲ هفته گذشت دیدیم نه بابا نیستیم. من که نفهمیدم آخرش چی شد، خلاصه مطلب اینکه باز از تهران دور شدم و بدینوسیله  به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می رساند که: هستیم

۲- یک شنبه ی هفته ی پیش به مناسبت هفته جهانگردی و در راستای طرح زنگ گردشگری ساعت ۸ صبح رفتم به یک مدرسه راهنمایی طرفای نارمک برای سخنرانی . تو راه از یکی آدرس پرسیدم  خیلی جدی گفت: میخوای بری خونه ی احمدی نژاد. و من هاج و واج نگاش کردم . بهش گفتم با احمدی نژاد چیکار دارم. چیز دیگه ای نگفتم...

خلاصه رفتم و سر ساعت ۸ که صف بسته شد و سخنران محترم - که من باشم - پشت میکروفون قرار گرفت و شروع کرد اندر باب هفته ی جهانگردی و انواع و اقسام جهانگردی ، سهم ایران از جهانگردی و .... سخنرانی کرد.

از شما چه پنهان اولش بد ترسیده بودم و متن سخنرانی که تایپ شده داده بودند بهم رو ۶۰ بار خوندم که یادم نره و اونقدر هول بودم که یادم نیست خئدم رو معرفی کردم یا نه ....اما همچینی یه خورده که گذشت بد نبینید ... این فک ما داغ شد و یواش یواش متن سخنرانی رو هم گذاشتیم کنار - و به قول بچه گی هایمان که هیش دستی دوچرخه سواری می کردیم - هیش دستی سخنرانی کردیم و بچه ها هم بسکه سخنرانی شیوا و بلیغ ایراد شد محو تماشا بودند .   خلاصه دردسرتون ندم ... آخرش هم یه مسابقه طرح کردم و ۳ تا سئوال طرح کردم:

۱- انواع گردشگری را نام ببرید

۲- سه جاذبه تاریخی و سه جاذبه ی طبیعی ایران را نام ببرید

۳- ۳ اثر از ۸ اثری که به ثبت جهانی سازمان یونسکو رسیده کدامند؟

قول میدم اگه الان از شما هم بپرسن نمیدونید  خلاصه بچه ها دست بلند می کردند و من هم معمولا اونهایی رو انتخاب می کردم که گوشه موشه ها بودند یا ناامیدانه رو پنجه ی پا ایستاده بودند...

۹ نفر رو انتخاب کردیم اومدند بالا و جواب سئوال ها رو دادند و ۳ نفر برگزیده شدند. جایزه هم قرار شد با خانواده شون ۵ روز برن سفر ...

اما دو تا نکته خیلی جالب بود : اول اینکه وقتی داشتم مشخصات برنده ها رو مینوشتم شماره شناسنامه ی ۱۰ رقمی شون بد تو ذوق می زد اما جالب اینکه یکی حفظش کرده بود ، فقط یک نفر ... به خودم گفتم پسر جایزه حلالت

دوم معلم تربیتی شون بود که داشت برای من توضیح می داد که بچه ها رو کدوم اردوها می برند و من هم در نقش یک کارشناس تمام عیار گردشگری داشتم گوش می دادم و ایشان را مورد تفقد قرار می دادم . درسته که کامپیوتر خوندم اما  به قول یکی از همکاران با توجه به سابقه ای که در گردشگری دارم حق اینست که یک مدرک معادل لیسانس گردشگری به اینجانب اعطا گردد .

شکسته نفسی رو حال کردید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت   توسط اکبر رسولی  |