نمیدونم اینجا که من هستم چی حساب میشه ، اما این رو می دونم که منظره ی غروبش محشره . راستش به توصیه ی یک دوست امروز این منظره رو دیدم . رویایی بود ... محشر بود ...دیدن غروب خلیج فارس نه از ساحل ... تو دل آب
۲- به نظر من مشعلی که تو یک پالایشگاه یا سکوی نفتی روشن هست، زیباترین قسمت اونجا حساب میشه. نتیجه دسترنج تمام خون و دل خوردن ها اونجا سر به آسمون گذاشته ...
۳- بر عکس دریای خزر اینقدر زلال که برق پولک ماهی ها از بالا قشنگ مشخصه ...اما تو تموم این مدت تو فکر یک قلاب ماهیگیری ام
کاشکی می شد رفت پایین قلاب رو انداخت و منتظر موند تا بزرگتریم ماهی ... بگیرمش؟ نه ... اون منو میکشه می بره ![]()

زیاد فاصله ای باهاشون نداریم ...از شمالی ترین نقطه تا جنوبی ترین نقطه ایران در حدود ۲ ساعات ... اما دست نایافتنی به نظر می رسه
بیابون، کوه ، دشت ، غار و بالاخره وسط آب : جایی که در تعلیقی. هستی و نیستی
هستی اما دستت به جایی بند نیست . جهان پیرامونت اگه پنجره ی دیگری وجود نداشته باشه محدود اما این محدودیت هیچ وقت به معنای زشتی نیست و خیلی هم میتونه جذاب و زیبا باشه. تا کی؟ راستش این رو نمی دونم . تا حالا تجربه نداشتم...
یه دوستی چند سال پیش شوخی شوخی می گفت آدم اول صبح یا باید یک منظره ی زیبا ببینه یا یک صورت زیبا . بعد ادامه داد: منظره ی زیبا که نیست، پس سعی کنید صورت زیبا رو ببینید و بعد فتوا داد که چند نگاه حلال ...
حالا اینجا هر صبح زود که چشمام رو باز میکنم تا آخر نگاهم حلاله . یک منظره ی بکر تا بی کران... تا هر جا نگاه می کنی دریاست و دریاست و دریاست ... اسمش هست: خلیج فارس
اینجا وسط آب هستم.... زیبای زیبا ... با موج های آرام که گرما رو برات آسون می کنه . و از پنجره نگاه می کنم فقط اب میبینم... روشنایی ، آبی و...
اینجا ترافیک نیست، اینجا موبایلت دم به دقیقه زنگ نمیخوره و کلافه ات نمیکنه، در عرض یک دقیقه به سر کارت می رسی، آرامش هست ، امکانات در حدی که لازمت باشه هست، یک پنجره برای ارتباط با جهان - اینترنت - و یک پنجره برای شنیدن صداهای دوست داشتنی داری - تلفن - اما ...
اما دوست دارم بدونم که این زیبایی کی خسته کننده میشه . حس می کنم به محیطی خو گرفتیم که متاسفانه زیاد نمیتونیم ازش فاصله بگیریم ... هرچند که اینجا -دریا - تا انتها زیباست
من هم که داشتم مثل یک آماتور با گیسوان آخته تو پس کوچه ای بدون عنوان دنبال هویت خودم می گشتم دزدکی نوشته ی میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت ... رو انتخاب کردم ...
دوم - احتمالا تا ۲ هفته چیزی نمی نویسم و این ننوشتن فقط بخاطر یک مشت ریال هست، هیچ دلیل دیگه ای هم نداره .
سوم- ادامه سفرنامه
یک پاکستانی بود که خوب گوش مفت رو میشناخت و خدا نمی کرد که به تورش می خوردی شروع می کرد :
من از جمهوری اسلامی ایران تشکر می کنم، من مدیون شما و جمهوری اسلامی هستم و .... از این صحبت ها که من آخرش نفهمیدم که کجای پیشونیم نوشته شده بود : این نماینده ی جمهوری اسلامی هست ![]()
من هم جاتون خالی شب آخر موقع شام حسابی تلافی کردم و از انجایی که نامبرده دکترای ادبیات داشتند چپ و راست هم فقط اشعار اقبال رو می خوندند، یک سخنرانی نیم ساعته مونولوگ در باب شعر امروز ایران و ضرورت وجود انواع شعر پست مدرن و فرم گرا و شعر بی وزن و شاعران ان و .... خلاصه نامبرده هم محو سخنرانی دلنشین ما شده بود ...
همانجا یکی از دوستان هم نظر او را راجع به احمدی نژاد پرسید و او دوباره شروع کرد که چه و چه و چه ...
من هم نامردی نکردم گفتم : نظرت راجع به پرویز مشرف چیست؟ او هم باز شروع کرد که به به و چه چه و چه می دونم ایشان برای ایران خیلی خوب است و ....
این جمله آخرش را هرچه سعی کردم سر درنیاوردم که ایشان چه جوری برای ایران خوبند ... دردسرتون ندم نامردی نکردم من هم پرسیدم که: فکر نمی کنید که ایشان یک مقداری دیکتاتور تشریف دارند؟ یک لحظه خشکشان زد و بعد شروع کردند اندر مضرات پرویز مشرف سخنرانی ....
یک هموطن دیگر هم داشتند ایشان که من مصاحیه ای رو با او هم انجام دادم. تقریبا ۷-۸ ساعت گذشته بود که دیدم ایشان به من می گویند که در مصاحبه من یک جمله را اشتباه گفتم )توضیح اینکه جمله را به فارسی گفته بودند( ![]()
درست مثل این بچه نونورایی که ۷۵/۱۹ گرفته و گریه می کنه . من هم گفتم که عزیزم قشنگیش به همونه و ایشان لبخند زدند و رفتند ....
یه دختر و پسر ترکیه ای بودند که هر چی ازشون تعریف کنم جا داره ...
تو محوطه غار علیصدر بودیم که دیدم از یک پسر فال فروش )از اونایی که با پرنده فال می گیرن ( فال گرفته بود . من هم سریع دوربین رو روشن کردم و گفتم روبه روی دوربین بخون ....
شروع کرد به خوندن: این هفته برای شما مشکلی پیش می آید ... خضر فرموده مه تو دشمنی داری ... اما کسی چشم به راه توست و ...." سرم داشت سوت می کشید . گفتم الان که بگه اینا یعنی چی ... یه جاهایی لب و لوچه سو آویزون می کرد و .... اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر زیر سیبیلی رد کرد و از من چیزی نپرسید....
این پسر ترک خیلی جوون موقر و خوش تیپ و مهربونی بود و از همه مهمتر اینکه از صدای ابرام تاتلیس هم خوشش نمیومد درست مثل خودم ![]()
یک دختر ترکیه ای هم بود که خیلی مودب و زیبارو هم بود . یه اسم خیلی جالب هم داشت: ناگهان
هر کی ازش می پرسید اسمش رو ترجمه ی انگلیسی اسمش رو هم می گفت: سادنلی
یکی از بچه ها می گفت این دیگه چه جور اسمیه و من هم گفتم احتمالا این اسم هم چیزی تو مایه های قز بس است. در قدیم الایام بعضی خانواده ها که خداوند باریتعالی بهشون پسر کاکل زری اعطا نمی فرمود اسم دختر هفتم یا هشتم را قزبس می گذاشتند تا شاید خداوند از سر لطف پسری به ایشان اعطا فرماید...
این اسم ناگهان هم احتمالا شان نزولی اینگونه داشته باشد .
این دختر با یک پسر اهل مجارستان به نام ژیتر - که وکیل بسیار جنتلمنی هم بودند - بسیار جفت و جور بود. یکی از همراهان ما یکبار ایشان را لیلی و مجنون خطاب می کنند و ایشان توضیح می خواهند که لیلی و مجنون یعنی چی؟ و وقتی توضیخ را میشنوند بسیار براشفته می شوند و وقتی که می روند جناب ژیتر خان برای همراه ما توضیح می دهد که این ناگهان خانوم حلقه ای در دست دارد حک شده به نام چنگیز نامزد ناگهان ![]()
یک پسر سودانی مقیم المان بود که ۳۸ سالش بود اما خیلی جوون مونده بود و اکسیر جوونی خود رو عدم ازدواج معرفی کرده بود ![]()
تقریبا ۵-۶ زبان زنده ی دنیا رو بلد بود. یک بار گیر داد به من که چرا تو کافی نت که می رم خیلی از سایت ها فیلتر شده . و من هم تو دلم گفتم وای چه پسر بدی چرا میری آخه تو سایتای فیلتر شده ... وایییی چه کار بدی ...اینا رو تو دلم گفتم. اما به اون هم گفتم که دولت برخی سایت های غیر اخلاقی و یا سیاسی رو فیلتر کرده و بعد ایشان گفتند خب چرا در بعضی کافی نت ها اینجوری نیست و من هم گفتم اره اینجوریاس که شما می فرمایید
و بعد ایشان گفتند که این - یعنی فیلترینگ خیلی بد - و من هم تو دلم گفتم : عزیزم تو هم فهمیدی . اما به او گفتم : راه های رسیدن به خدا زیاده - نقل محتوایی - و ایشان از سر رضایت نسبت به شیرین کاری بنده لبخندی شگرف تحویل اینجانب دادند....
خیلی اتفاقات دیگر هم بود اما تا همینجا سفرنامه رو تمام می کنم تا بازگشت از سفر بعدی و نوشتن از این سفر کاری ![]()
تارسیدیم به تفسیر افرادی که در نقوش پیش پای پادشاه زانو زده بودند: اینها کسانی بودند که به پادشاه خیانت کردند و ... باز هم یکی ارمنی بود. سگرمه های دختر زیبا رو درهم می رود. به صفحه صفحه ی تاریخ حساس است .... و من بدجور حسودیم می شود .
راستی اگر شیرین زیبایی او را هم داشته باشد باید بگویم فرهاد خیلی خوش سلیقه بود، صدای او را نمی دانم ...
۲- پیش داربست های منتهی به نقوش ایستاده ام . دوربین در دستم و منتظر به دنبال شخصی برای مصاحبه می گردم. دختر ریز نقش گرجستانی با اولین دعوت من خیلی راحت رو به روی دوربین قرار می گیرد: چهره ای شاد و بشاش دارد و روسری کوچکش را از پشت سر گره زده و لباس ساده ای به تن کرده و از همه زیباتر آرایش اوست که خالص ترین آرایش دنیاست: هیچ
فارسی را به لهجه ی شیرینی صحبت می کند و وقتی از و می خواهم که به زبان مادری خود هم روبه روی دوربین صحبت کند بال در می اورد و شروع می کند و .... من متوجه نمی شوم که چه می گوید . فقط می دانم که گفته ام هموطنانت را به ایران دعوت کن ... آنا برای دوربین دست تکان می دهد و کات.
۳- کنار نیم چه دریاچه ی بیستون ایستاده ام دو نفر از کنارم می گذرند . به سمت شان می روم :
- ببخشید. میشه با هم یک گفت و گو رو به روی دوربین داشته باشیم
- نه نه )به زحمت این رامی گویند(
- شما از کدام کشور هستید؟
- آلمان
۴- منتظر سرو ناهار هستیم . در میز چند جای خالی وجود دار و هر کس که می پرسد جواب می شنود که: جای کسی است.
دقایقی بعد ۲ دختر آلمانی نیز به هموطنانشان می پیوندند و رو به همه می گویند: سلام
یکی از دوستان من می پرسد: تونستی باهاشون مصاحبه کنی و من رو به دختر آلمانی: نه ! دوباره می پرسد: چرا؟ و من با همان لحن: قبول نکرد. یکی دیگر از دوستان می گوید که از اینکه عکس یا فیلم بگیریم ناراحت می شوند
و من بالهجه ای همانند آنها به صورت شمرده شمرده رو به دختر مو بور و جدی آلمانی: شما از اینکه عکس بگیرند از شما ناراحت میشید؟ و دختر آلمانی می گوید: بدون اجازه بله
گفتم اما منکه اجازه گرفتم برای صحبت روبروی دوربین.
- نه مصاحبه نمی کنم
- باشه - شما آلمانی هستید
- نه من اتریشی هستم . زبانم آلمانی است. اتریش یک کشور دیگری است
یک لحظه انگار کسی به من فحش داده باشد . می خواستم بش بگم: شازده خانوم من ۴ سالم بود تمام کشورای دنیا رو با پایتخت شون میشناختم. دیدم نه تابیام و به این اینا رو بفهمونم جونم در میاد
- می دونم. اتریش همسایه آلمان هست . از شهر وین هستید؟
- بله
- ما اتریش رو کشور موسیقی میشناسیم
- بله موتسارت
- تحصیلاتتون چیه ؟
- چی؟
- منظورم اینه که چه رشته ای درس می خونید
- ادبیات مقایسه ای
غذا را میاورند. جوجه به همراه پلو. دختران آلمانی تا رنگ غذا را می بینند یک صدا با هم فریاد بر می آورندکه: وای ی ی ی ---- باز برنج
-دختر اتریشی برای اولین و آخرین بار می خندد: شما چقدر برنج می خورید ... ناهار برنج .... شام برنج
و من جوابی ندارم ...
یکی شان سالاد می خورد. دو نفر ماست و آن اتریشی که روبه روی من نشسته برنج همراه گوجه...
حالا او سئوال می پرسد : اینهایی که اینجا نشسته اند - منظورش همراهان - برای چی اینجا هستند. این سفر برای چیه؟
پرسیدم که شهرهای اصفهان و شیراز را می شناسید. گفت : بله
توضیح می دهم که آنها برای شناساندن نقاط کمتر شناخته شده ی ایران شما ها را به این سفر اورده اند و ...
یک جا یک شوخی می کنم اما می بینم متوجه نمیشود - مثل من که متوجه هیچ قسمت از مکالمه ی آلمانی آنها نمی شوم و خدا خدا می کردم فحش ندهند - خیلی جدی می پرسد: چی؟
یادم آمد آلمانی جماعت میانه ای با شوخی ندارند و یک جورایی قضیه را یک جورایی می پیچانم ...
غذایشان تمام می شود و من هم که خدا را شکر تا بشقابم تمام نشود باید پای سفره بنشینم سرجایم مانده ام.
از جایشان بلند می شوند و رو به من خیلی جدی می گوید: نوش جان...
و من هم با لبخندی که نصفش بابت فارسی صحبت کردن آنهاست : نوش جان
اما خیلی سخت بود روبروی یک دختر اتریشی بنشینی و مجبور باشی بلعیدن تمام لقمه ها را کنترل کنی ...
ادامه دارد
این سفر یک فرق عمده ای که با سفر های دیگر من داشت همسفرهام بودند که حدود ۸۰ دانشجو )عمدتا ادبیات فارسی( بودند که از ۱۶ کشر مختلف آسیایی و اروپایی برای گذراندن دوره ی بازآموزی زبان فارسی به ایران آمده بودند.
تصمیم دارم که سفرنامه ام رو در دو بخش بنویسم یکی همسفرهام و دیگری از جاهایی که دیدم
اول هم راجع به میهمانان خارجی می نویسم که به نظر خودم جذاب تر هست .
فقط دو نکته ای که قبلش باید بگم این که اسامی اونها به دلیل اینکه بیشتر دوربین فیلم برداری دستم بود و تمرکزم فقط رو گفت و گو نبود خوب خاطرم نمونده و ملیت شون رو ذکر می کنم.
و بعد اینکه بعضی از چیزهایی که می نویسم رو خودم ندیدم بلکه از دوستان دیگرم شنیدم.
تو تمام مدتی که تو فکر نوشتن بودم داشتم فکر می کردم که از کجا شروع کنم . اولین نفری که دیدم میرزه ازش شروع به نوشتن کرد یک پسر ۲۲ ساله ی قرقیز بود که به قول خودمون یک فردین به تمام معنا بود:
قیافه اش به ۱۷-۱۸ ساله ها می خورد، ادبیات فارسی می خوند و خیلی دوست داشت که عربی رو همیاد بگیره و دنبال این بود که از اسلام خیلی چیزها بفهمه. چند کتاب کوچک از فارسی به زبان روسی برگردانده بود. از سادگی و بی الایشی مردم قرقیزستان می گفت و از کشور ۵ میلیون نفری خودشون ...
سر میز شام بودیم که دیدم رفته دنبال چایی ، من هم متعجب که الان چه وقت چایی هست؟ و تو دلم میگفتم که این مثل اینکه در زمینه ی چایی ترک تر از منه! وقتی صحبت کردیم گفت که ما تو کشورمون چایی زیاد می خوریم حتی با ناهار و شام هم چایی میخوریم - درست مثل نوشابه - و من هم یاد آهن های مجذوب و غیر مجذوب بدن افتادم و ... امابه این نتیجه رسیدم که مهم نیست
اما در همین چایی خوردن این دوست با مرام قرقیز هم نکته ای وجود داشت و آن اینکه اول یک چایی برای دختر هم وطن خودش که جای دیگر میز نشسته بود گرفت و برد و تحویل داد و اومد نشست سر جای خودش ...
سر میز شام وقتی صحبت سن و سال شد به من گفت خیلی پیر تر از سن ات به نظر می رسی ![]()
بعد از این بحث رو کشوند به این طرف که از وضعیت فعلی ایران راضی هستی یا نه و من هم که عادت به گله گذاری پیش غریبه ندارم یکی به نعل می زدم و یکی به میخ و تنها کاری که می توانستم کنم تا دست از سر کچل ما بردارد این بود که اندر باب وجود مشکلات عدیده ای که داریم فلسفه ای چیدم و شاهد از انقلاب فرانسه و جاهای دیگر گرفتم و وضعیت نابسامان حکومت های آسیای میانه را هم آوردم وسط تا کم نیاورم جایی
یک بحثی هم راجع به اینترنت و وبلاگ و ...اینها شد . عقیده داشت که قیمت استفاده از اینترنت - مخصوصا در کافی نت - بالاست و می گفت در قرقیزستان خیلی ارزانتر است و من هم ماله می کشیدم که نه بابا تو خونه ما داریم مفت استفاده می کنیم و اینا ... تو دل خودم می گفتم آره جان خودت ![]()
بعد از آن راجع به وبلاگ و وب سایت و ... در آنجا پرسیدم و گفت که از این قسم چیزها هم داریم و ...
من هم از تعدد ویلاگ و وبلاگ نویس در اران گفتم و اینکه رقمی بالای دو میلیون وبلاگ ایرانی وجود دارد و برایش توضیح دادم که در فقره ی جعل نام خلیج فارس با همین وبلاگ ها چه بلایی بر سر جعل کنندگان آوردیم
بعد بحث بر سر مولانا شد و من باز مال در دست گرفتم و این را گفتم که مولانا ایرانی است و فقط مقبره اش در ترکیه است و شاهد آوردم که بابا ببین شعر ترکی نداره مولانا و هر چی گفته فارسی هست و ...
یکی اون وسط بی ربط از قیافه نازیبای دختر های قرقیزی که بودند - البته زشت هم نبودند و قیافه با نمکی هم داشت - پرسید و او هم با رندی خاصی جواب داد قرار نبود ملکه زیبایی اینجا بیاوریم وگرنه داشتیم بیاوریم ![]()
هنوز ازدواج نکرده بود اما عقیده داشت که باید هرچه سریع تر دست به کار شود و توجیه اش هم این بود که اذیت می شود . بیشتر توضیح داد که ایران خوب است چون دخترها حجاب دارند
اما در قرقیزستان چون حجاب ندارند به قول خودمان اگر یالقوز بماند جوان اذیت می شود
این قرقیز جوان وقتی در بیستون برای یک مصاحبه روبروی دوربین ازش دعوت کردم با کمال میل و بدون هیچ گونه قر و قمیش پذیرفت و بعد از کلی تعریفات وقتی پرسیدم فلک الافلاک بهتر بود یا بیستون خیلی ساده گفت فلک الافلاک چون تا بالای برج و باره رفتیم اما نقوش برجسته ی بیستون قابل دسترسی نیستند و باید از دور نگاهشان کنیم . بالاخره این هم یک نوع تحلیل است
.
موقع ناهار در همدان که بودیم بازی استقلال و شیرین فراز داشت پخش می شد . او راجع به فوتبال و تیم های ایرانی پرسید و نام استقلال رو می دانست
من هم برایش توضیح دادم که دو تا از تیم های پر طرفدار ایرانی استقلال و پرسپولیس هستند که یکی آبی و آن یکی قرمز است. پرسید من کدام وری هستم و من هم گفتم : آبییییییییییییییییییییییییییی . راجع به تعداد طرفداران آنها پرسید و من هم دیگر نگفتم که استقلال طرفدار بیشتری دارد
و گفتم تقریبا نصف نصف . خیلی خیلی جالب تر برام این بود که از علی دایی هم پرسید و من هم گفتم که مربی شده و پارسال قهرمان شد و ...
اما بگویم از فردین بازی این جناب که وقتی در دست یکی از دوستان من دو بسته ی سنگین دیده بود خیلی ساده یکی از آنها را از دست او گرفت و خودش آورد . وزن بسته زیاد نبود اما وزن و عیار کار چرا.
یک جای دیگر هم در همدان وقتی قصد داشتیم از مقبره ی بابا طاهر به سمت غار علیصدر حرکت کنیم متوجه شدیم که ۲ نفر - که برای خرید رفته بودند - نیستند و دنبالشان که می گشتیم این جناب فردین نیز از اتوبوس پیاده شده بود - برخلاف برخی از هموطنان عزیز که به روی مبارک خود هم نیاوردند - چند دقیقه ای را پی آنها گشت .
ادامه دارد
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک ... آن هم از دست عزیزی که
تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی.
من گمانم . زندگی باید همین باشد!
راز دیرین همه سو پرده دران
راز هموارهی ما پرده دلان
گر نبودیم ، نمی ماند نهان
حسین بن منصور حلاج - ترجمه : بیژن الهی