مبارک است
سابقه: در سنه ی ۷۸ هجری شمسی که در ولایت لبنان از همین جنابان کره ای بسی گل خوردیم و محذوف گشتیم جوانی بودیم ۲۰ ساله که تازه تازه و به زور پشت لب سبز فرموده بودیم (قابل ذکر است که آن هنگام بانو هن هنوز نفس را دم و بازدم می فرمودند !). فوتبال را اندر آمفی تئاتر یونیورسیتی مان نظاره می فرمودیم در معیت دوستان. اواخر بازی که خوش خوشانمان بود یکی از دوستان بر ما خروشید که ای فغان و فریاد . شما را آیا خردکی عرق ملی در وجودتان یافت می نشود؟! و یکی از یاران که وی را حالی بود بس باحال یعنی اهل حال بودند فرمودند که ودکای روسی بهتر از عرق ملی است ....
نتیجه تاکتیکی: پنالتی بگیر نگیر دارد اما ۹۰ دقیقه بازی اصلا قرار نیست بگیر داشته باشد. تسبیح انداختیم تک افتاد ...
نتیجه ی منطقی: خدائیش مگر قرار بود قهرمان بشیم؟!
نتیجه ی نوستالژیک: فوتبال از پای بست ویران است
نتیجه تکراری: ما از همین حالا باید برای بازی های اینده برنامه ریزی !!!! کنیم
نتیجه اخلاقی: شامپاین فرانسوی از همشان بهتر است!!!

پی نوشت ۱: به خدای کعبه رستگار شدم ...
مردی که کوه را از میان برداشت،
کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد...

یک امین روز
ماه اول
از اولین سال
به دنیا آمد
در دفاتر ثبت احوال پایتخت
به شماره یک صد
ثبت شد
احوالش دقیقا سر جایش بود و
اولش شاعر نبود ....
این ها که خواندید ابتدای اعترافات من هستند که آنها را فریاد کشیدم . متن کامل را در اینجا هم می توانید بخوانید ....
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
دخترک حسابی ترسیده بود، رنگش زرد شده بود. با خواهش و التماس می خواست جوری سر و ته قضیه را هم بیاورد. اما هر چه بیشتر تقلا می کرد خسته تر می شد و نمی توانست امیدی به رهایی از این مشکل در ذهنش متصور شود. دیگر صدایش داشت می لرزید و همچنان داشت خواهش می کرد، اما چهار پنج نفری که دوره اش کرده بودند علاقه ی عجیبی به ادامه ی خواهش های دخترک داشتند و همچنان پیگیرانه به کارشان ادامه می دادند.
دخترک نا امید عصبانی میشود و داد میزند: چی از جون من میخواهید. چرا برای یه روسری ....
من نگاه می کنم به صورت دخترک لرزان که آرایش صورتش تنها زردی و سفیدی ترس است. گناهش تنها یک روسری کوچک است.
دیگر از التماس ها خبری نبود و دخترک دانسته بود که باید مبارزه کند و یک نبرد آغاز شد. مثل مسابقه ی طناب کشی شده بود یک بند کیف تو دستای دخترک بود آن سو پیرزن موعظه گر! می کشید، یک زن میانسال هم همراهیش می کرد. چند مرد مامور – احتمالا معذور - هم آنها رو دوره کرده بودند و بازی ادامه داشت.
....
و من فکر می کردم که این بازی پیش از اینها تمام شده و فعلا قصه قصه ی دیگری است، اما زهی خیال باطل...
خلاصه بازی ادامه داشت و ما تماشاگران هم مبهوت نگاه می کردیم و از قضای روزگار می دانستیم هم ، که طرفدار کدامین هستیم ، اما نه فریاد بودیم و نه فریاد رس ....
بازی را دخترک می کرد، فریاد را او می کشید و ما فقط نگاه می کردیم که بازی چه نابرابر است. دخترک به ادامه طناب کشی نابرابر تاب نمی آورد و فریاد می کشد :
یکی من رو از دست اینها نجات بده .... یه مسلمون پیدا نمیشه ! تازه به خود می آیم که بازی نیست این ؛ زندگی است ، آبروست این...
از پس فریاد دخترک تماشاگران بیشتر می شویم و مامور می گوید که: تجمع نکنید، مبارزه با بد حجابی است. و چه خوب شد که گفت ورنه ما فکر می کردیم این دخترک اراذلی است یا احتمالا اوباش باشد....
خلاصه فریاد های کمک طلبانه دخترک بیشتر شد . جلو می روم و به مامور می گویم جمعیت دارد زیاد می شود صحنه ی قشنگی نیست. یک بار اگر چشمتان را ببندید اتفاقی نمیفتد، دخترک هم آنقدر ترسیده است که دیگر با این روسری بیرون نیاید.... پیرمردی هم جلو می رود و خواهش می کند که رهایش کنند . چند نفر دیگر هم خواهش می کنند. دخترک بد ترسیده است...
جمعیت بیشتر می شود و موبایل ها را بالای جمعیت می شود دید. زنان مامور از سوار کردن دخترک بر ماشین نا امید شده اند و مردان مامور هم از متفرق کردن جمعیت ....
سه بار روسری دخترک افتاد و ماموران زن هیچ تلاشی برای سر کردن روسری او نمیکنند و دختر رهگذری که آنجاست روسری او را درست می کند و ...
در یک آن یکی از مردان مامور دست دخترک را میگیرد و می پیچاند به پشت و دخترک را دو دستی هل می دهد به سوی ماشین و تنها مانده که او را در آغوش بگیرد. انگار جمعیت تازه از خواب بیدار شده اند یا شاید مامور رگ غیرتشان را بیدار کرده با دستی که به نامحرم زده...
همهمه و صدای هو در میدان انقلاب می پیچد و من دارم فکر میکنم به حرف چند دقیقه پیش مامور که : متفرق شوید مبارزه با بد حجابی است!
یادم می افتد به شعر خیام و فرض می گیرم که گیرم که او اصلا فاحشه – هرچند قیافه اش معصومانه تر از این حرف ها بود - اما :
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحــظـه به دام دگــری پـا بســتی
گفتا شیخا هر آنـچـه گویی هسـتـم آیا تو چنان که مـی نمایـی هسـتی
شلوغ می شود و من دیگر نمی بینم که کنار ماشین چه خبر است . فقط در یک لحظه دخترک مانتو فیروزه ای را می بینم که با سرعت دارد از میان جمعیت می دود. جمعیت میگویند: بدو ..
دخترک می دود و من مات و مبهوت می بینم که او از روی پل میدان انقلاب به آن سو می رود. می خواهم داد بزنم که ما وقت عادی هم از روی پل نمی رویم، اما دخترک قانون را رعایت کرده بود و همچنان از روی پل می دوید و با چه سرعتی دوید ... دوید و دوید و دوید تا از چشم ها دور شد ...
داشت که می رفت نگاه کردم انگار چیزی کم داشت! وای کیف دخترک در دستش نبود.... می گویم کاشکی .... هزار تا کاشکی می گویم: کاشکی دخترک کیفش را هم می برد، کاشکی کیف دخترک را کسی بردارد از آن میان، کاشکی موبایلی نداشته باشد در کیفش، اصلا کاشکی دخترک ساعت 11:30 امروز صبح آنحا نمی آمد و کاشکی من هم آن صحنه را نمی دیدم و آن همه جمعیت.
کاشکی پرچم اقتدار پلیس در این صحنه برافراشته می ماند و کاشکی آن مامور با آن دخترک زهره ترک شده مثل دخترش رفتار می کرد و نصیختش می کرد فقط .... کاشکی ... کاشکی ... کاشکی ...
اینا رو گفتم که بگم بچه هام این روزا بدجوری دارند عذابم میدن. کدومشون؟ همشون. غصه ی این بچه ها داره پیرم میکنه ![]()
مثلا این بچه رو میبینید خیلی نونوره
، هر لباسی تنش میکنیم قر میزنه که نه من اینو دوست ندارم .
یا این یکی چند روزه رفته حالت کما
. این یکی ورشکست شد
. این یکی داره دنبال کار میگرده و قراره لباس جدید تنش کنم و بفرستمش سر کار. این بچه ام طفلکی اهل قلم و روزنامه نگار بود واگذارش کردن به بحش خصوصی . نمیدونم آیندش چی میشه ![]()
این یکی مذهبی یک کم . این یکی کارمند بانک داره اونجا فسیل میشه ![]()
دوتا شونم قربونشون برم اهل گردش و اینا هستند. این کل ایران رو گشته و فداش بشم من لیسانس هم گرفته و الان دانشجوی فوق لیسانس. این یکی هم تو قزوین اما ایلس و تافلش رو گرفته. این یکی هرجا میره رییس میشه و این هم تازه تازه رییس شده .
اما این یکی تیم ملی و منم دارم الان براش لباس خوشگل میدوزم. این روزنامه هم کلی ازش تعریف کرده . اینم وزنه برداره چند وقت پیشم دوپینگ کرد و کلی من رو دق داده تا حالا .
این یکی ناقص الخلقه است
. این یکی هم نم پس نمیده چون تو کاره سد سازیه
.
این یکی هم یک خورده شیطونه و اهل شرط بندی و پیش بینی و اینا هم هست فعلا هم فصل نقل و انتقالات رفته مرخصی و ...
خلاصه اینها یه خرده از اون بچه هایی بودن که گفتم و هر روز صبح که از خواب پا میشم باید حرصشون را تا شام بخورم . بقیه شون هم همچی تعریفی نیستن و...
دعای آخر: خدایا تو را شکر می گویم که کارهایم در حکم فرزندانم نیستند و گرنه من با بیش از بیست فرزند چه خاکی تو سرم میکردم!
به عادت رسمی تقویم
جمعه به جمعه
تعطیل
به علاوه ی رنگ های قرمز
اینجا که می رسم هجده سالگی ام ورق می خورد:
به صدای وحشی هر گلوله
پای دیوار لرزان کوچه
با شمارش غیر رسمی روزها
خانه های خالی جدول مندلیف را
- به رنگ سرخ –
کشف می کنم
بودن یا نبودن؟!
مسئله اینست:
نبودیم
رسیدیم
از شومی حادثه اما
- هنوز -
کلاغان
بر سر بریده شاخ درخت باغ
- پیرانه سر -
بانگ بیدارباش خروس می زنند

مادر والاترين شاعر، چيره دست ترين نقاش،
تردست ترين آهنگساز و ماهر ترين پيكرتراش است.
اوشو
قیمت خازن هم بالا میره چون تو ۲۰ لیتری که نمیشه برق ذخیره کرد . فقط من موندم که ایندفعه کجارو باید آتش زد چون به پمپ بنزین که ربط نداره ، یا خونه ی خودمون رو باید آتیش بزنیم که اونو بی خیال چون ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم و اصلا خانه مال ما نیست و... میمونه نیروگاه که اینم نه حسن خطرناکه !
آخه زیبا ! به قول قدما فعلا اینو که زاییدی بزرگش کن بعد برو سراغ اون یکی ...
و بعد هم اینکه دیشب جناب صفدری مجری محترم باسابقه یکی از برنامه های شبکه ۳ سیما در صحبت هاش اسم ستاد مبارزه با مواد مخدر رو گفت: سازمان مواد مخدر
محض اطلاع بگم چون تو ایران از سال آینده شربت تریاک جایگزین تریاک به معتادان ارائه میشود!! احتمالا این مجری هم دیگه ستاد رو کرده سازمان و مبارزه رو هم برداشته ...
و آخر اینکه:
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
پی نوشت:
به سلامتی و مبارکی روزنامه هم میهن با حکم دادستانی تهران توقیف شد ، هم میهن امروز خبر سهمیه بندی برق به نقل از احمدی نژاد منتشر کرده بود که دفتر ریاست جمهوری در بیانیه ای شدیدالحن به تکذیب این خبر پرداخت. علت این کار مفتوح بودن پرونده ی شکایت های دوره قبلی عنوان شده ، اما معلوم نیست چرا تا حالاکسی یاد اون شکایت ها نبوده؟ فکر کنم این تعبیر خواب که در شماره آخر چاپ شده باعث شده که یهو از خواب بپرن و ...
اینجاو اینجا هم توضیخاتی در این زمینه داده شده. این هم توضیحات کامل
چند روز پیش هم روزنامه مشارکت لغو امتیاز شده بود.
۱- آب طلب نکرده همیشه مراد نیست، گاهی بهانه ایست برای اینکه قربانیت کنند!
۲- بعد هم اینکه امروز توی یک خیابان فرعی بودم می خواستم برم به پلاک مثلا ۲۰۷ . سر کوچه پلاک اولین خونه ۳۹۷ بود . از شانس بد من خیابان هم یک طرفه بود. بعد به هوای خونه های کوچه ی خودمون گفتم ۱۰۰ تا خونه س سریع می رم نهایت ۵ دقیقه ای می رسم. اما از شانس بد من عرض هر خونه دست کم ۴۰ متر بود و تازه از اینها هم که بگذریم دو تا اتوبان هم وسط همین خیابان بود و دو تا پل عابر هم به مسیرم اضافه شد و ...
اول اینکه یک مطلب طنز راجع به بنزین نوشتم به نام : آتشی در نیستان؛ روایت بنزین از دیروز تا امروز ، که در دوهفته نامه الکترونیکی فریاد منتشر شده.
دوم اینکه این روزها حرف های عجیب زیاد می شنوم:
مردم در سوم تير «همقد» خود را انتخاب كردند این رو احمد جنتی فرموده!
چند روز قبل هم یکی از مسئولین وزارت جهاد کشاورزی صحبت از مافیای سیب زمینی می کرد!
و آخر اینکه:
غافلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون مي زايد.
دولت نهم کاري کرد که نه تنها ايرانيان بلکه مسلمانان ديگر کشورها نيز از موضع گيري هاي رئيس جمهور احساس قدرت مي کنند و مي گويند «اي کاش جهان اسلام مثل احمدي نژاد بيشتر داشت.»
و در جای دیگری هم گفته که:
سوم تير از ديد بعضي ها يک اتفاق بود؛ در حالي که ما معتقديم نتيجه اي از يک فرآيند مستمر است که در آن روز تير خلاص آن شليک شد.
حالا تو سوم تیر این تیر خلاص تو سر کی شلیک شد دیگه با خودتون...![]()
و جالب تر اینکه وسط این همه معرکه هنوز دست دادن یا دست ندادن خاتمی با دختران (احتمالا زیباروی ایتالیایی) برای ایشان مهم است، حالا برای چی مهم است من نمی دونم.![]()
ما را به رندی افسانه کردند
پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد کرديم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبيناد اين غم که ديدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
و بعد اینکه خیلی خوشحالم که ماشین ندارم، در نتیجه کارت سوخت ندارم و نهایتا جیره و مواجب هم ندارم!
در آخر هم اینکه با انتصاب ناصر حجازی به سمت سرمربیگری استقلال و افشین قطبی به سمت سرمربیگری پرسپولیس بیش از ۲۴۷/۸۴ درصد مشکلات حل شد. تبریک عرض میکنم به همه ی بر و بچه های الوند همدان
در میان غریو کودکانه خنده های من و تو
سنگ را پرتاب کردم
لی لی کنان
از خانه ی تو گذشتم
در خانه خودم ایستادم
سنگ را برداشتم
به تو خیره شدم
هر دو لبخند زدیم
*****
قد کشیدیم
درسکوت بازی
دوباره سنگی انداختم
از خانه های تو پریدم
به خانه ی خودم اما نرسیدم
تو به زمین خیره شدی
و من به تو
***
بزرگتر شدیم
چشمانم بسته بود
من دیگر سنگ نینداختم
بازی اما هنوز ادامه داشت
تمام خانه ها برای تو بود
و من.... هیچ.... !
اول اینکه: میکشم تووووووووون. تک تک تون رووووووووووووووو
آخه نامردا این روزا خیلی نیشم میزنند!
و بعد اینکه در ایام ماضی این حقیر گونه ای از نگارش در باب طنز داشتمی که اندرون آن از کلمات متقاطع همی بسیار استفاده مینمودم تا من باب مزاح همراهان را بسی خنده در جانشان فرود آید از عالم غیب. و در آن احوال که اوج دوران مشروطه خواهی در دانشگاه می بود یاران را چندی از پریشانی برهانم و راحت جان را به ایشان پیش کش نمایم.
از قضا این کتابت ما در آن جریده ی آویزان بر دیوار و در به در جان نثارانی یافت که در گرمابه و گلستان ما را میگفتند که یا شیخ از سر سودای زندگانی چند کلامی ما را رهنمون ساز تا از آن جوهر وجود و سجود توشه ای بر گیریم و ما نیز آنچنان می کردیم...
دوش خواب بر ما عارض گشت و در خواب همی دیدیم که در جایی غیر از آن جایی که احوالش رفت بودیم و چاکران و جان نثاران همی مرا دوره کرده بودندی و من نیز جان نثاران را از سر لطف همی تفقد می نمودم و همچون نگاه صاحب بز به بز نگاهی از سر لطف از جهت نه من شیری که گاو خواهد داد در صورتش می انداختم . دیده را که یک دورانی دادیم (نه از بابت چشم چرانی که همه مردان مرد و حبیبان خدا بودند) دیدم سوای آنها نوکران و دیگرانی هم جلوس کرده تند و زل همی زده اند در چشمان من آنچنان که دفعتا احساس چشم درآمدگی بر من دست داد. القصه ...
جان نثاری گفت: سیب زمینی – گوجه فرنگی – خیار سبز – کدو تنبل
و ما ابتدا احساس کردیم که مردک یاوه می سراید بر وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل . در همین راستا خواستیم بر همان وزن کدو تنبل متلکی بارش بنماییم که به یکباره ندایی از غیب بر ما نازل شد و گویی که دو ریالی تازه جرینگی نمود و چرخی زد به یکباره بر روی زمین (البته برش داشتیم) گفتیم: چاکراتیم.
در پایین مجلس یکباره دیدیم سلاخی سبیل از بنا گوش در رفته را که همی با پیه دنبه سبیل چرب می نمود و بر مصاحبت ما نظارت می نمود. اینبار گویی برقی با سه فاز ما را تکان و لرزش داد.
سلاخ گفت: راسته – فیله – خالص – خورشتی
و ما که بسی مشعوف گشته بودیم همی از ارادت و لطف جان نثاران کوی برزن به یکباره عنان اختیار از کف دادیم و گفتیم: چاکرات و المخلصات
همراهان و یاران را بسی احساس خوب خوب بر گرفت و در گرفت و آنان فریاد های قشنگ قشنگ از جهت این صمیمیت محفلی که بر ما و مجلس عارض گشته بود، سر دادند. دفعتا دیدیم که یاران میگویند: احسنت، احسنت. ایول ، ایول . از برای نشان دادن ارادت خویش دستانمان را بالای سر بلند کرده و همچون برف پاک کن ماشین همی تکان دادیم (البته کمی نامنظم تر در مایه های بندری) که به یکباره جو بر یاران غلبه نمود و دیدیم که کتمان را می کشند. فریاد برآوردیم که : ((های ی ی مگر شما را خبر از زیدان و ماتراتزی نیست . که کشش پیراهن جام از دست فرانسویان ربود. حال کت ما را رها سازید تا شما را رهنمون سازیم از باب اموراتی که شما را هم آب باشد و هم نان با کمترین بهره و بیشترین سود )) دیگران و همراهان و جان نثاران تا بهره از آب و نان شنیدند گوش تیز کردند و تراش در دستان ما بود و ما تیز می کردیم و هر که را خوشمان نمیامد تیز نمی کردیم و کند می بود و تیرش از همین رو بر هدف اصابت نمی نمود.
القصه ما همی بر یاران سخن گفتیم از این باب که : گوگوریا – مگوریا - نوشابه – در باز کن - شما – بی بهره – قصابان – سلاخان - گوجه فروشان – محل - مشاور – آمار – به درآوردن – بابا – گور – استاد – موسوم – اقتصاد 57 – 12 – و ...
خلاصه اینکه به طرفة العینی تمامی مشکلات از رهنمون های بنده بر همراهان و یاران هموار گردید و یاران نتیجتا تصمیم گرفتندکه: دنیا دیگر مثل ما ندارد!
القصه ماجرا گذشت تا به یکباره چشم باز نمودیم و دیدم که ای دل غافل : نه همراهی و نه یاری و نه ندیمی و نه نوکری. تک و تنها و یالقوز و هر چه بر ما رفته و گذشته در خواب بوده . از خواب بر خواستیم و اول افتاب برخاستیم فی الفور رایانه را روشن نمودیم سایت معظم گوگل را از برای تعبیر خواب ظاهر نمودیم و آن کلمات که ذکرش بر شما رفت را اینتر فرموده و پریشان احوال زل زدیم بر صفحه ی تخت مانیتووور . اولین لینک را که کلیک نمودیم خوابمان تغبیر گشت و ما از پریشانی خاطر و روان آسوده گشتیم و ما خیلی شادمان و مسرور گشتیم و اینا ...