تبليغاتX
آواى ارس
دلم تنگ است .... دلم میسوزد از باغی که میسوزد

تاس را که مي ريزي

روی میز

سرنوشت را

برای من

به حاشیه مي بري

 

حالا اين جا

تابوت این همه خاطرات را

                  در ردیف انتها

سپرده ام

به این سیل

باراني كه راه افتاده از من

 

از بد بیاری من است

 شاید

که سرنوشت و این جفت تك

همیشه

 در دستان تو و بازی مي چرخيد

 

و من

شاهانه در این قمار  می بازم  

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت   توسط اکبر رسولی  | 
۱- یک مطلب راجع به انتقال باشگاه پاس نوشتم. این مطلب رو داده بودم به یکی از روزنامه ها که بعد از کلی انتظار از خیرش گذشتیم (چون بر اساس شنیده ها قرار بود در این باره مطلبی چاپ نشود) و دست اخر در سایت فریاد درج شد. پرده خوانی پاس ...

جام تخت جمشید

۲- شب ۵ شنبه شبکه ی یک فیلم سینمایی همه ی مردان شاه رو نشان داد. من هم - نمی دونم به چه دلیل -  در تمام مدت فیلم به جای تماشای فیلم دنبال این بودم که پیدا کنم این جک بوردن روزنامه نگار (جود لاو) رو قبلا کجا دیدمش. هی فکر کردم، هی فکر کردم، خلاصه زیاد فکر کردم  ...

دقیقه ۹۰ و در آستانه ی خودکشی بودم که یک دفعه یادم اومد که این بابا شبیه خوزه مورینیو مربی چلسی هست، از اونجا به بعد با خیال راحت به تماشای ادامه فیلم نشستم.

نقش استارک(شان پن) هم که مشخصه شبیه چه کسی بود. مخصوصا سخنرانی هاش که تو تمام استانها شنیدیم این چند وقت و ...

۳- شما چه حالی میشید اگه اول صبح یکی زنگ بزنه ، از خواب ناز بیدارتون کنه  و ازتون بخواد که رزومه ای که براش میل کردید رو از حفظ کلش رو یه بار دیگه پشت تلفن براش بگید!! و بعدش ازتون بپرسه که مدرک ICDL هم دارید!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت   توسط اکبر رسولی  | 

دستت را می گیرم

با دلهره

از این جاده خطرناک

 - با هم -

می گذریم

 

دستت را به من می دهی

هراسناک

از صدای بوق کامیونی که می گذرد

 -  با هم -

می گریزیم

 

***

دوباره به این جاده رسیدم

دستانشان را رها کرده بودند

چه ساده از روی پل

- کودکان -

می گذشتند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت   توسط اکبر رسولی  | 

حرف اول: سخن روز رو از وحید هاشمیان بخونید که راجع به انتقال پاس به الوند همدان  گفته:

« فروش پاس مثل اين مي‌ماند كه شما يك گل را از باغچه بچينيد و آن را بگذاريد وسط كوير».

اما راجع به این انتقال یکی دیگر از دوستان هم عبارت جالب بکار برد :  « یی تومنم یی تومنه !! »

فعلا در مورد پاس به همین قدر بسنده میکنم، چون یک مطلبی نوشتم که چند روز آینده خواهید خواند.

 

دوم: پی صحبتی که دیروز با رضا ( از نوع دزدکی ) داشتم، به آرشیو م مراجعه کردم که یک سری عکس براش پیدا کنم. یه جور توفیق اجباری بود. 3 سالی بود که سری به آرشیوم نزده بودم. این آرشیو منم از اون آرشیوهای جالبه. دوتا کارتن بزرگ که توش همه جور کاغذی پیدا میشه . از مجله ی کیهان ورزشی و کیان گرفته تا روزنامه های همشهری، اطلاعات ، جامعه، توس، نشاط، خرداد و ... حتی کیهان

7-8 تا سررسید که توش از حساب و کتاب تا اشعار شعرای معروف (خودم هم) پیدا می شد.

تا دلتون بخواد کلکسیون  هم هست: از عکس  جک و جونور گرفته تا سرمشق خطاطی.

یک سری جزوه های دوران تحصیلات 12 ساله رو هم دیدم. اما چند نکته واسم خیلی جالب بود، که در ادامه واستون میگم:

 

-          یه سرمشق خطاطی نوشته بود : ادب آداب دارد

-          یه جزوه خیلی خوشگل هندسه سال اول دبیرستان پیدا کردم ، که این جزوه 4 رنگ که چه عرض کنم، از 4 رنگ هم بیشتر بود. و تو جزوه های خرچنگ غورباغه و تک رنگ من واقعا یک شگفتی به حساب میآمد

-          یه کتاب پیدا کردم به نام اصیل آباد که به مهر کتابخانه مدرسه ابتدایی مان ممهور گشته بود!

-          از شما چه پنهان کلی دست نوشته های طبقه بندی شده   هم دیدم که فعلا منهدم نشده!

-          یه چیز که خیلی جالب بود اینه که خیلی از مجلات رو نخوندم !! اما نگهشون داشتم. واسه چی؟ خب واسه اینکه امیدوارم بالاخره یه روز بخونمشون

-          دارم فکر میکنم که من هم میتونستم بولتن ساز خوبی باشم! میدونید چرا؟ واسه اینکه خیلی از مطالبی که داشتم از روزنامه ها یا مجله قیچی شده بود.

-          یه چیزی هم که دوباره دیدم خبرنامه های 3-4 دوره همایش کامپیوتر دانشگاه مون بود که دیدمش. خبرنامه هایی که من همیشه نویسنده بودم و بیشتر هم طنز(حالا اینکه طنز چه دخلی به همایش کامپیوتر داره هم زیاد فکر نکنید، اون موقع یه ربط هایی داشت) اما یه چیزی تو مایه های سردبیر و مدیر مسئول قدرت داشتم. البته این قدرت ناخواسته بود. طنز مینوشتم ییهو میدیدم که همایش رو سه هفته عقب مینداختند یا دو سه بار توقیف شدیم. یه مسئله اساسی که پی بردم این بود که مسئولان این همایش ها همیشه حرفای طنزم رو بیشتر از حرفای جدی من قبول می کردند.

 

خیلی چیزهای جالب دیگه هم بود که دیگه بخوام همه رو بگم روده درازی میشه.  ولی نیم ساعت جالبی بود، مرور خاطرات و بررسی سیر تاریخی فکر خودم  انجام شد در یک سمینار جمع و جور یک نفره . توصیه میکنم شما هم هر از چند گاهی یک سری به آرشیوتان (اسمشم هرچی میخواهید بذارید) بزنید و سمیناهار برگزار کنید.

 

حرف آخر: آنها نامه سرگشاده نمی خوانند. این رو هم ابراهیم نبوی گفته!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت   توسط اکبر رسولی  | 
از روز ۵ شنبه هفته پیش بد جوری دارم به بازی شطرنج و شبیه سازی  اون با مهره هایی از افراد واقعی فکر میکنم. اینقدر که به این موضوع فکر کردم تو خود بازی شطرنج فکر نمیکنم. اعتراف می کنم اصولا شطرنج باز خوبی نیستم و دلیل اش هم متاسفانه به خاطر بی حوصله بودن تو بازیه.

بخش اعظم فکرم اینه که اگه یکسری آدم از اون ابتدای تاریخ تا الان بیرون میشستن و من باید از بین اونها یکسری رو میچیدم تو صفحه چه کسانی رو برای بازی انتخاب می کردم. از همه مهمتر اینکه: سیاه جامه میشدند؟ یا سپید پوش؟

فعلا فقط در مورد سرباز ها به نتیجه رسیدم ، که سردسته اونها لطفعلی خان زند می شد. ۷ تای دیگه رو هم احتمالا خودش انتخاب می کرد.

اما واسه وزیر ، شاه ، قلعه و ... هنوز مرددم

اینکه بازی از کجا شروع بشه و تاکتیک چی باشه و .... به همه اینها دارم فکر می کنم. بیکاریه دیگه ، چیکارش کنم؟؟

یه مسئله هم جالبه که بدونم: که آیا این مهره ها که از دوره های مختلف تاریخ جمع شدن هم زیر آب همدیگرو می زدن یا نه؟

شما فکر کنید روبروی من تو این بازی خیالی نشستید . چیکار میکردید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت   توسط اکبر رسولی  | 
اول کلام : سلام

اصلا حس خوبی نیست ، اینکه کلی سایت طراحی کرده باشی )بزرگ و کوچیک( بعد خودت هیچ سهمی توی این به اصطلاح دهکده جهانی نداشته باشی. خیلی وقته میخوام سایتم رو راه بندازم اما فعلا دست نمیده اینکار و بالاخره امروز تصمیم گرفتم از اینجا شروع کنم تا ....

به قول شاملو: بودن به از نبود شدن خاصه در بهار

البته باقی شعر هیچ دخلی به من نداره. و آخر کلام اینکه:

همیشه باید آغازی باشد

حتا اگر

- پیش از اینها -

برای عابرانی که در کنار ریل می گذشتند

دست تکان داده باشی

و حتا اگر

به تماشای بازی شان

-از پنجره -

با هر پرتاب سنگ

دل شیسشه ای مان

- از نو  -

شکسته باشد

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت   توسط اکبر رسولی  |